Saturday, March 17, 2007
پیم و پوم
عمه تارا* میهمانشان است. او دو تا دختر کوچکش را نیز همراه آورده است. اسم آنان پوم و پیم است. آنان به اندازه ییپ و یانکه بزرگ نیستند.
یانکه می پرسد: می خواین عروسک منو ببینین؟ و می رود و عروسکش را می آورد تا به آنان بدهد.
ییپ می پرسد: می خواین سگ منو ببینین؟ و می رود تاکی را می کشد تا به اتاق بیایید.
اما پوم و پیم خیلی خیلی خجالتی هستند و هیچ حرفی نمی زنند. آنان از تاکی کمی می ترسند.
یانکه می پرسد: می آیین بریم تو حیاط بازی کنیم؟ آنان هیچ نمی گویند.
ییپ می پرسد: می خواین رو سرم وایسم؟ و در حالی که به پیانو تکیه داده روی سرش می ایستد.
به نظر پیم و پوم خیلی جالب است. اما آنها همچنان ساکت می مانند.
ییپ از عمه می پرسد؛ اینا نمی تونن حرف بزنن؟
عمه می گوید: معلومه که می تونن. اما اول باید یه کم عادت کنن.
ناگهان پیم می گوید: یه خرس.
پوم می گوید: آره، یه خرس.
حالا آنان حرف می زنند. از خرس خیلی خوششان می آید. و می خواهند با خرس در گاری بشینند. ییپ و یانکه گاری را می کشند. ابتدا دور اتاق، سپس دور حیاط. و دوباره دور اتاق.عالی است. پیم و پوم جیغ می کشند.
عمه تارا می گوید: دیدی، یخشون آب شد.
ییپ می پرسد: یخ کو؟ او به اطراف نگاه می کند تا یخ را ببیند.
عمه می گوید: این یه اصطلاحه. یعنی اونا دیگه خجالت نمی کشن.
عمه آماده رفتن می شود. پیم و پوم هم باید بروند. اما آنان می خواهند در گاری بنشینند. نمی خواهند بروند و نمی خواهند خرس را هم زمین بگذارند.
ییپ می گوید: می دونین چیه، خرس می تونه یه مدتی پیشتون باشه. می تونه یه هفته خونه شما باشه. پیم و پوم خیلی خوشحال می شوند. حالا آنان خیلی راحت با مادرشان می روند.
وقتی آنان می روند،ییپ با ترس می پرسد: اونا خرس رو که برا خودشون برنمی دارن؟
یانکه می گوید: نمی دونم.
ییپ با عصبانیت می گوید: من به پلیس خبر می دم.
مادر می گوید: بسه بچه ها. چه نامهربون. اونا کوچولون. نترس. هفته دیگه دوباره دعوتشون می کنیم.
با خرس دعوتشون می کنیم، مگه نه؟
آره، با خرس.
آن وقت ییپ آرام می شود.
* نامها را برای آسانتر خواندن کمی تغییر داده ام.
Labels: ییپ و یانکه
Wednesday, March 14, 2007
تولد سی پی*
ییپ می گوید: فردا تولد سی پی است.
یانکه می گوید: آره، باید براش یه هدیه بخریم؟
ییپ می گوید: آره، اما چی می تونیم به یه گربه بدیم؟
آنان می روند تا از مادر بپرسند. ییپ می گوید: مامان، ما چی می تونیم به سی پی بدیم برای تولدش؟
مادر می گوید: یه ماهی کوچولو. شما می تونین یه ماهی براش بخرین اون وقت من اونو براش می پزم.
ییپ و یانکه با هم به مغازه ماهی فروشی می روند. چه بویی می آید. آنجا ماهی های بزرگ و کوچک وجود دارند و ماهی هایی در سبدهای پر از یخ.
ییپ می گوید: من ماهی دوس ندارم.
یانکه می گوید: منم همین طور. برای تولدمم، نمی خوام ماهی هدیه بگیرم.
ییپ می گوید: منم نمی خوام.
سپس آنان یک ماهی کوچک می خرند. خانم فروشنده ماهی را در کاغذ می پیچد.
ییپ آن را با دقت در سبد می گذارد.
ییپ و یانکه، وقتی به خانه می رسند، می گویند: ما یه ماهی خریدیم. برای سی پی. برای فردا.
مادر می گوید: آفرین. کجا گذاشتینش؟
ییپ می گوید: تو راهرو. آخه بوی بد می ده.
مادر می گوید: برین بیارینش.
ییپ می رود که ماهی را بیاورد. اما وقتی به راهرو می رسد، می بیند که گربه در حالی که ماهی را به دندان گرفته است، سریع فرار می کند .
ییپ صدا می زند: ای گربه شیطون. اون هدیه ات بود.
مادر می گوید: چه گربه شکمویی. هدیه اش را الان خورد.
یانکه می پرسد: حالا ما به سی پی چی بدیم برای روز تولدش؟
مادر می گوید: هیچی دیگه. تقصیر خودشه.
اما ییپ و یانکه سبدی که سی پی توش می خوابد را با گل تزیین می کنند. چون به نظرشان خیلی بد می شود اگر سی پی هیچی برای تولدش نگیرد.
آیا سی پی از آنان تشکر خواهد کرد؟ نه، چون او به گلها چنگ می کشد و همه شان را می خورد.
یانکه می گوید: چه گربه عجیبی. کی تزیینات را می خوره.
مادر می گوید: بیایین هر دوتون به خاطر تولد سی پی یه تیکه شیرینی می گیرین.
* گربه یانکه
Labels: ییپ و یانکه
Sunday, March 11, 2007
کشتیرانی
یانکه می گوید: من یه کشتی دارم. تخت کشتی منه.
ییپ می گوید: اول باید یه بادبان براش بذاریم.
ییپ و یانکه در اتاق خواب بازی می کنند، در اتاق خواب خانه یانکه. چون باران می بارد و مادر گفته است: از آشپزخونه برین بیرون. همین الان.
بنابراین آنان روی تخت خواب بزرگ نشستند و تخت کشتی آنان است.
یانکه می گوید: می دونی چیه، اینجا یه بند رخت چوبیه. این می شه دکل.
ییپ می گوید: حالا یه بادبان می خوایم. خیلی ساده است. ملافه را بادبان می کنیم.
اوه، آن یک کشتی واقعی است.
یانکه می پرسد: حالا کجا بریم؟
ییپ می گوید: آمریکا.
تاکی* هم می تونه بیاد؟
بله، تاکی می تونه بیاد.
گربه چی؟
گربه هم می تونه.
خرسی چی؟ عروسک چی؟
همه می تونن بیان.
یانکه می گوید: حالا باید برای تو راهمون غذا داشته باشیم. برو یه کم غذا بیار از تو آشپزخونه.
ییپ می رود و یک تکه نان، یک شیشه شیر و یک گلابی می آورد. او همه را در سبدی می گذارد و از آشپزخانه بیرون می آید. مادر می گوید: هی، اینا را کجا می بری؟
اما ییپ عجله دارد و جواب نمی دهد.
به این ترتیب، آنان یک کشتی پر دارند و به راه می افتند، در دل دریا. هوا طوفانی می شود! موجها خیلی بلدند. نزدیک بود تاکی از روی عرشه پرت شود. آخ، شیشه شیر افتاد.
مادر که ناگهان وارد اتاق شده، می پرسد: معلومه شما چی کار می کنین؟ اخ، اخ، چه بچه های شیطونی! همه چی رو گذاشتین تو تخت، شیشه شیر و هم.
ییپ می گوید: آره، اما هوا طوفانی شد.
یانکه می گوید: ما تقریبا به آمریکا رسیده بودیم.
اما مادر نمی خواهد گوش کند. او حیوانات را از تخت پایین می گذارد. بادبان و دکل را برمی دارد. و ییپ و یانکه را از اتاق بیرون می کند.
چه حیف، نه؟

* تاکی اسم سگ ییپ است.
Labels: ییپ و یانکه
Tuesday, March 06, 2007
یک سبد سیب برای پدربزرگ

مادر ییپ می گوید: «حالا شما با هم باید این سبد سیبو برای پدربزرگ ببرین. هر کدوم یه طرف سبد و بگیرین تا سبد بین تون قرار بگیره. به پدر بزرگ سلام برسونین.»
ییپ و یانکه با سبدشون به طرف خانه پدربزرگ راه می افتنند. بعد از مدتی ییپ می گوید:«سیبای قرمز و سبز تو سبدن.»
یانکه می گوید:«آره، سبزا خوشمزه ترن.»
ییپ می گوید:«نه، قرمزا خوشمزه ترن.»
یانکه می گوید:«بیا امتحان کنیم.» آنان سبد را زمین می گذارند و یانکه یک گاز به سیب قرمز و ییپ یک گاز به سیب سبزی می زند. ییپ می گوید:«این خوشمزه تره.» یانکه می گوید:«نه، این خوشمزه تره.»
ییپ می گوید:«همه سیبای قرمز یه مزه نمی دن. اینجا یکی هست که خیلی خوشمزه به نظر می آد. این یکی ام همین طور.»
یانکه می گوید:«اینم خوبه.» آنان در کنار راه نشستنند و بعد از مدتی همه سیبها را امتحان کرده و از هر کدام یک گاز کوچک زده بودند. می شد دقیقا جای دندانهایشان را دید.
ییپ می گوید: «وای، چه بد شد.»
یانکه می گوید:«پدربزرگت چقدر عصبانی می شه.»
آنان سبد را برمی دارند و خیلی غمگین نزد پدربزرگ می روند.
ییپ می گوید:«مامانم سلام رسوند.»
یانکه می گوید:«اینم یه سبد سیب.»
ییپ می گوید:«اما از همه شون یه تیکه کنده شده.»
یانکه می گوید:«ما گاز زدیمشون.»
آن وقت هر دو با وحشت به پدر بزرگ نگاه می کنند.
پدربزرگ می گوید:«که این طور. از هر کدوم یه تیکه کنده شده؟ فکر کنم حالا اونا خوشمزه تر هم شدن. می دونین چیکار می کنیم، همه مون یکی یه سیب را تا اخر می خوریم.» و آنان این کار را می کنند.
اما وقتی ییپ بعدا برای مادرش تعریف می کند، مادر می گوید:«پدربزرگ خیلی زیاد مهربونه.»
تو هم این طور فکر می کنی؟

Labels: ییپ و یانکه
Monday, March 05, 2007
دریا

ییپ می گوید: «من نمی ترسم. می ببینی جرات می کنم تا کجا تو دریا برم؟»
و داخل آب می شود. اما یانکه می ایستد و نگاه می کند. چون یانکه جرات نمی کند خیلی دور برود. او کمی می ترسد. موجها خیلی بلند و شدیدند.
انگار آنها می غرند، درست مثل یک شیر. هو او او ، یانکه می لرزد. صدا می کند: «ییپ، ییپ بر گرد.»
اما ییپ تصمیم دیگری دارد. او سینه اش را جلو می دهد و توی آب می رود. یک موج می آید،سیاه سیاه با سری سفید.
آخ ییپ! پاتس! پلونس! موج به ییپ می خورد و از رویش می گذرد.
ییپ کو؟ آخ، ییپ کو؟
یانکه جیغ می کشد! فریاد می زند: «ییپ نیست. ییپ نیست.»
آن وقت دو تا پا نمایان می شود. دو تا پای کوچولو که مال ییپ است.
ییپ افتاده است. آن موج بزرگ ییپ را پرت کرده است.
یانکه به طرف ییپ می رود و یک پایش را می کشد. ییپ بلند شو.
حالا ییپ پیداست. او دوباره صاف ایستاده و از خوشحالی جیغ می کشد و می خندد. «دیدی؟ دیدی منو یانکه؟»
یانکه می گوید:« آره، به نظرم خیلی ترسناکه.»
پاتس! بونگ! پولمپ! باز یک موج می آید.
آخ آخ، آنان ندیدند که موج می آید! آن هم یک موج بزرگ.
آن وقت هر دو می افتند. خوشبختانه مادر در آن نزدیکی است و دوان دوان می آید.
او چهار تا پا می بیند. دو تا پای ییپ و دو تا پای یانکه. و پاها و دستها را می گیرد تا موقعی که آنان صاف بایستند. مادر می گوید:« دریا هم وحشیه.»
یانکه، که خیلی ترسیده، می پرسد:« موجا عصبانین؟»
مادر می گوید:« نه، موجا عصبانی نیستن. موجا با شما بازی می کنن. اونا از این کار خوششون می آد. نگا کن. یکی دیگه داره می آد.»
حالا موجها به نظر یانکه دیگر خیلی ترسناک نیستند. او جرات می کند کمی جلوتر برود و بدود. اما مادر می گوید:« بچه ها بیایین! دیگه می خوایم بریم.» و آنان از آب بیرون می آیند و روی تپه شنی می نشینند. مادر حوله ایی بر می دارد و اول یانکه و سپس ییپ را خوب خشک می کند. آنان از زبری حوله گرم می شوند. مادر می گوید: «حالا هر دو لباسای خشکتون را بپوشین تا ناهار بخوریم.» مادر سبد بزرگی پر از خوراکی آورده است. روی غذاها ماسه ها نشسته است. ییپ می گوید:« تو دهنم قرچ قرچ می کنه.» مادر می گوید:« همیشه لب دریا، رو غذاها ماسه می شینه. اینم جزیی از لب دریاست. حالا برین دنبال صدف بگردین.» و ییپ و یانکه می روند.

Labels: ییپ و یانکه
Thursday, February 01, 2007
پرندگان گیلاسها را می خورند
ییپ می گوید: « شما مترسک ندارین؟»
کشاورز یانسن می گوید: « چرا دارم. ولی پرنده ها ازش نمی ترسن.»
یانکه می پرسد:« می خواین ما فراریشون بدیم؟»
کشاورز می گوید:« باشه. همراه من بیایین تو باغ میوه.»
ییپ و یانکه همراه او می روند. آنجا یک باغ میوه بزرگ است. و درختها پر از گیلاس هستند. گیلاسهای قرمز قشنگ.
کشاورز می گوید: « می تونین هر چه قدر که می خواین گیلاس بخورین. اما مواظب باشین که دل درد نگیرین. حالا فریاد کنین و دست بزنین.»
ییپ و یانکه نهایت تلاش شان را می کنند. آنان فریاد می زنن: هی! هو! و دست می زنن و جیع می کشن. و پرندگان از آنان می ترسند. و همگی پر می زنند و می روند. پرندگان فکر می کنند: چه بچه های عجیبی. اونا انقدر سر و صدای می کنن که نمی تونیم راحت گیلاس بخوریم.
ییپ و یانکه از گیلاس ها گوشواره درست می کنند. و یک عالمه گیلاس می خورند. و ساعتهای متمادی جیغ می کشن تا این که خسته می شوند و صدایشان می گیرد. کشاورز یانسن می گوید: « بسه دیگه. حالا برین خونه. الان بچه های دیگه ایی می آن که جیغ و داد کنن. فردا می تونین دوباره بیایین.» ییپ و اینکه با سبدی پر از گیلاس به خانه می روند. در حالی که شکمی پر از گیلاس هم دارند.
آنان می گویند: « فردا دوباره می ریم.»
اما وقتی فردا ییپ از خواب بیدار می شود، خیلی خسته است. و صدایش گرفته است. اصلا صدایش شنیده نمی شود. او نجوا می کند. یانکه هم نجوا می کند.
ییپ نجوا می کند: « بیا بریم.»
یانکه نجوا می کند:« باشه.»
آنان دوباره به باغ میوه می روند. و نجوا می کنند: هی و نجوا می کنند: هو
اما پرندگان نمی ترسند و فرار نمی کنند. پرندگان فکر می کنند:« چه خوب، حالا می تونیم گیلاس بخوریم. این بچه ها با ما کاری ندارنن.»
کشاورز می گوید: « این سبد پر از گیلاس را بگیرین و برین خونه.و صبر کنین تا صداتون دوباره خوب بشه. »
طفلکی ییپ. طفلکی یانکه. چقدر صدایشان گرفته است.
Labels: ییپ و یانکه
Wednesday, January 17, 2007
ییپ گیر می کند
ییپ می خواهد او را بگیرد. اما ناگهان ... چه اتفاقی افتاد. بلوز او به درخت گیر می کند. او می کشد ولی نخ بلوزش به درخت گیر کرده است. نخ بلندتر می شود. و بلندتر و بلندتر.
یانکه می گوید:« مواظب باش. تو داری لباست رو می شکافی.»
اما ییپ از این کار خوشش می آید. او چند قدمی بر می دارد و نخ بلندتر می شود.
حالا او دور درخت راه می رود. نخ نیز دور درخت می پیچد.
یانکه می گوید:« مواظب باش. نباید این کارو بکنی.»
اما ییپ می خندد. او می چرخد و می چرخد و می چرخد و نخ دور درخت می پیچد. و بلوزش کوتاهتر می شود.
حالا یانکه هم می خندد. او خیلی خنده دار شده است.
حالا ییپ فقط یک نصف بلوز به تن دارد. و نخ دیگر شکافته نمی شود. او گیر کرده است.
یانکه می گوید:« من بازش می کنم. و بعد تو باید پیش مامانت بری.»
یانکه نخ را پاره می کند و ییپ آزاد می شود.
اما او جرات نمی کند به داخل برود.
مادر صدا می زند:« ییپ! ییپ، شما اونجا چی کار می کنین؟»
یانکه می گوید:« بلوز ییپ کاملا شکافته شده.»
حالا ییپ خیلی می ترسد. او پشت درخت قایم می شود. اما مادر خیلی سریع پیش او می آید.
او به شدت عصبانی است و می گوید:«کار خیلی بدی کردی. این بلوز رو مادربزرگ برات بافته بود. و برای بافتنش زحمت زیادی کشیده بود. و حالا ببین تو چی کار کردی.»
ییپ خیلی غمگین است.در حالی که با بلوز نصف آنجا ایستاده است.
او گریه می کند... دیگه از این کارا نمی کنم.

Labels: ییپ و یانکه
Saturday, January 13, 2007
آخر سال
* oliebol: شیرینی دایره شکلی که در روغن سرخ می شود و در هلند در شب سال نو خورده می شود.
Labels: ییپ و یانکه
Sunday, October 29, 2006
خرس از هواپیما بیرون می افتد

ییپ با پدرش به فرودگاه رفته بوده است. او در آنجا هواپیماها را از فاصله خیلی نزدیک دیده است.ییپ تعریف می کند: « اونا از خانه ما هم بزرگترن. اونا خیلی بزرگن به اندازه فاصله اینجا تا کلیسا.»
یانکه می گوید: «امکان نداره. چون اونا تو آسمون خییییلی کوچیکن.»
ییپ می گوید: « ولی این طوریه. و آدما توش ان.و جلوش خلبان نشسته. می آیی هواپیما بازی کنیم؟»
آنان صندلیها را پشت سر هم می چینند. و سه پایه پیانو را فرمان می کنند. یانکه هم می تواند به عنوان خانم مسافر سوار شود. خرس و عروسکش نیز بچه هایش هستند. ییپ هم مسما خلبان است.خانم می گوید: « ممکنه با احتیاط رانندگی کنین؟» خلبان می پرسد:« رانندگی؟ما رانندگی نمی کنیم. ما پرواز می کنیم.»
خانم دوباره می پرسد:« ممکنه مواظب باشین که کوچولوهای من پایین نیفتن؟»
خلبان می گوید: « مواظبم، خانم. اگر اونا افتادن اینجا چتر نجات دارین. محکم ببندینشون،خانم. حرکت می کنیم. بررر... برر... بررر...برررر ...» هواپیما به آسمان می رود.
خانم صدا می کند: « اوه، بچه های من سرگیجه دارن.»
خلبان می گوید:« کاری نمی شه کرد. صدمتر ارتفاع داریم. در آفریقاییم.»
خانم دوباره صدا می کند: « یکی از بچه هام از پنجره بیرون افتاد.
خلبان می پرسد:« چتر نجات داشت؟»
-بله.
- اشکالی ندارد. به راهمون ادامه می دیم.
خانم صدا می کند: « حالا اون یکی بچه ام هم از پنجره بیرون افتاد.»
- چتر نجات داشت؟
- نه، فقط یه چتر نجات داشتیم.
خلبان می گوید:« پس اون می میره.»
خانم جیغ می کشد.« پس همین الان باید بریم پایین.»
برررر... برررر... برررر ... هواپیما به سمت پایین می رود.
خوشبختانه هر دو بچه زنده و سالم هستند. خرس بدون چتر نجات و عروسک با چتر نجات.
خانم می گوید: « خداحافظ خلبان. خیلی ممنون بخاطر سفر»
خلبان می گوید: : خداحافظ خانم.»
Labels: ییپ و یانکه
Wednesday, October 25, 2006
آب بازی

ییپ می گوید: « ببین، پسرا دارن آب بازی کنن.» یانکه می گوید: « آره، ولی اونا پسرای بزرگن.» ییپ می گوید: «ما هم می ریم باهاشون بازی می کنیم. ما هم بزرگیم.» و کفشهایش را در می آورد. یانکه می گوید: « می شه؟» ییپ می گوید: « معلومه که می شه. بیا تو ام کفشات رو درآر.» به نظر یانکه کمی چندش آور است. اما کفشهایش را در می آورد و می پرسد: « عمیق نیست؟»
ییپ می گوید: « نه، خوبه. اما گل زیادی تو آبه » او تا زانو در آب است. یانکه می پرسد: « حشره توش نیست؟» ییپ می گوید: « نه، بیا دیگه.» یانکه هم در آب می رود. خیلی خوب است. آب سرد است ولی ناراحت کننده نیست. فقط پسرهای بزرگ مهربان نیستند. آنان ییپ و یانکه را اذیت می کنند. بهشان آب می پاشند. ییپ فریاد می کشد: « برین.» اما آنان به کارشان ادامه می دهند. و سعی می کنند یانکه را هل بدهند و به زمین بیندازند. بالاخره پسرهای بزرگ می روند. ییپ می گوید: « دیدی، فراریشون دادم.» او به خود می بالد. اما دیگر چندان جالب هم نیست. پیپ و یانکه خیس خیس و گلی از آب بیرون می آیند. یانکه می گوید: «کفشام کو؟» آخ، آخ، کفشهای یانکه نیستند. پسرهای بزرگ این کار را کردند. ییپ صدا می زند:« اونجا رو.» کفشهای یانکه به درخت آویزان شده اند. خیلی بالا. یانکه می گوید: « من که اصلا دستم بهشون نمی رسه. » ییپ می گوید:« صبرکن، بپر رو پشت من. اون وقت دستت بهشون می رسه.» یانکه همین کار را می کند. خوشبختانه وقتی یانکه پشت ییپ می ایستد، می تواند کفشهایش را بردارد. آنان خیلی خوشحال می شوند.
اما وقتی آن دو تا به خانه می آیند، مادر ییپ چندان خوشحال نیست. مادر یانکه هم همین طور. چون ییپ و یانکه باید حمام کنند و لباسهایشان نیز باید شسته شوند.
Labels: ییپ و یانکه
Friday, May 12, 2006
سیرک

سیرکی برپا شده است. ییپ و یانکه می توانند همراه پدر ییپ به سیرک بروند. آنان هرگز به سیرک نرفته اند. آنجا چادر سیرک دیده می شود. یک چادر خیلی بزرگ. پدر می گوید: « بیاین. از این طرف.» به همراه افراد زیادی به داخل می روند. اوه ، داخل چادر چقدر بزرگ است! و موسیقی پخش می شود. بخش گردی در وسط آن قرار دارد که با ماسه پر شده است.
ببین، یک اسب خیلی سریع می آید. و یکی دیگر و یکی دیگر. اسبهایی که خانمهایی بر آنها سوار هستند. وبعد دلقکها می آیند. آنان کارهای خنده دار می کنند. همه کارها را اشتباه انجام می دهند. ییپ و یانکه خیلی می خندد. ییپ می گوید: « فیلا، فیلا می آین.» آنها خیلی قشنگ هستند. و همه کاری می کنند. روی یک پا می ایستند. و با توپ بازی می کنند. روی پشت می خوابند.
اما حالا آقایی می آید که از نردبانی طنابی آویزان است. او به جلو و عقب تاب می خورد. یانکه می گوید: «اویی ...» به نظر او ترسناک است. اما ییپ خوشش می آید و می خندد.
وقتی به خانه می رسند، مادر می پرسد: « خب، چطور بود؟»
یانکه می گوید: « ما فیل دیدیم. و میمون.»
ییپ فریاد می زند: « و دلقکا را. اونا کارای خنده دار می کردن.»
مادر می پرسد: « و چی از همه جالب تر بود؟»
ییپ می گوید: مردی که رو نردبون بود.»
مادر می پرسد: « چیکار می کرد؟»
ییپ می گوید: ببین این طوری و پرده را می گیرد و از آن بالا می رود. مادر می گوید: « نکن» اما دیگر دیر شده است. پرده و چوب پرده می افتند. پیپ روی زمین می افتد. و پرده رویش پهن می شود. یانکه جیغ می کشد. پدر زود می آید تا ییپ را از زیر پرده بیرون آورد. ییپ از ترس رنگش پریده است. پدر می گوید: « تو که هنوز هنرمند سیرک نیستی و نباید هم بشی.»

Labels: ییپ و یانکه
Thursday, March 09, 2006
ييپ دوچرخه سواري مي کند

پدر سوار بر دوچرخه به خانه مي آيد. ييپ پدرش را مي بيند. پدر مي گويد: «ييپ، تو می تونی دوچرخه را سرجاش بذاری.» چه عالي. ييپ اجازه دارد دوچرخه را در انباري پشت خانه بگذارد. پدر مي گويد: «مراقب باش.» و به داخل خانه مي رود. ييپ با دوچرخه در کوچه ایستاده که يانکه مي رسد. ييپ مي گويد: «مي خوام دوچرخه سواري کنم! ببين. من مي تونم دوچرخه سواري کنم.» يانکه با چشمهاي باز او را نگاه مي کند. ييپ پايش را زير ميله دوچرخه مي برد. دسته دوچرخه را خوب در دست مي گيرد و پا مي زند. خوب پيش مي رود. اوه چه خوب پيش مي رود. ييپ چقدر خوب مي تواند دوچرخه سواري کند. البته کمي کج و کوله و زيگزاگي مي رود.اما ييپ جلو مي رود. يانکه مي گويد: «خوبه.» و براي ييپ دست مي زند. «خوبه. منم مي تونم دوچرخه سواري کنم؟» اما ييپ مي خواهد چیزهای بيشتری نشان دهد. حالا مي خواهد به سمت چپ بپيچد. او می پیچد.و اتفاق رخ می دهد! دوچرخه به زمين مي افتد. يانکه جيغ مي کشد. ييپ کاملا زير دوچرخه قرار گرفته است. چه اتفاقي. يانکه کمک مي کند. او دوچرخه را به کناري مي زند. و ییپ را بیرون می آورد. ييپ يک خراش بزرگ روي گونه اش دارد و يکي روي زانويش. پدر به سمت آنان مي آيد و مي گويد: «چي شده؟ قرار بود تو فقط دوچرخه را تو انباري بذاري، ييپ.» ييپ مي گويد: «آره، اما من خوب مي تونم دوچرخه سواري کنم.» و از ميان اشکهايش مي خندد. آنان به همراه یانکه به داخل خانه مي روند. و صورت ييپ را مي شويند. پدر مي گويد: «اين بچه ها. در هر حال دوچرخه سواري کرده.»
Labels: ییپ و یانکه
Wednesday, March 01, 2006
خانه خاله ميس
Labels: ییپ و یانکه
Monday, February 06, 2006
شستن لباس عروسک

يانکه لباس مي شويد. او بايد دو تا از پيراهن هاي عروسکش را بشويد. همين طور دو تا شلوار و تعداد زيادي جوراب را. همه آنها متعلق به عروسکش هستند. ييپ مي پرسد: منم مي تونم لباس بشورم؟ يانکه مي گويد: فقط چند دقيقه. خوب بشور، به اين ور اون ور آب نپاش. يانکه يک تشت دارد. در آن پودر مي ريزد. وقتي لباسها تميز شوند، بايد آنها را آب بکشد و سپس روي بند آويزان کند. او گيره لباس هم دارد. ييپ مي گويد: منم مي تونم آب بکشم؟ يانکه مي گويد : نه. بايد خودم اين کار را بکنم. و لباسها را خيلي مرتب روي بند آويزان مي کند. اما واي، ييپ گيره هاي لباس را برمي دارد و مي رود. او عصباني است. براي اين که اجازه نداشته است، کمک کند. ييپ مي گويد: منو بگير، منو بگير. يانکه با سرعت به دنبال ييپ مي دود ، او را مي گيرد و سعي مي کند گيره هاي لباس را از او بگيرد. اما ييپ يک گيره را بر مي دارد و به بيني يانکه مي زند. يانکه جيغ مي کشد: آي، آي و زود آن را از بيني اش بر مي دارد. حالا آنان باهم حسابي دعوا مي کنند. مادر مي آيد و مي گويد: چکار مي کني، ييپ؟ گيره ها را زود به يانکه بده. ييپ اين کار را مي کند. و يانکه به پهن کردن لباسها ادامه مي دهد.
مادر مي گويد: آفتاب مي تابه. لباسا خيلي زود خشک مي شن و اون وقت تو لباساي قشنگ و تميزي داري. اما ييپ عصباني است. او زبان درازي مي کند. ييپ شيطون!
Labels: ییپ و یانکه
Monday, January 30, 2006
يک لوله در خيابان

مرداني در خيابان مشغول کار هستند. آنان شيي عجيب و بزرگي را در خيابان مي گذارند
و سپس مي روند. يانکه مي گويد: ببين، اين لوله است. ييپ مي گويد: آره، يه لوله است. چه بزرگه. من مي تونم قشنگ برم توش. و ييپ داخل لوله مي رود. يانکه هم از طرف ديگرش داخل مي شود. چون از دو طرف آن مي توان داخل شد. ييپ مي گويد: اگه الان بارون بياد، ما خيس نمي شيم. يانکه مي گويد: اما بارون نمي آد. ييپ مي گويد: نه، بارون نمي آد. چه حيف. اما اين يه خونه است، ما مي تونيم توش زندگي کنيم. سپس يانکه خرس و عروسکش را به داخل لوله مي آورد. و ييپ سگش «تاکي» را مي آورد. همگي داخل خانه مي شوند و مي نشينند. و باران مي بارد. اوه ، چه خانه خوبي. باران مي گويد: تيک- ک- تيک. اما آنان همه خشک مي مانند و مدت طولانيي آنجا مي مانند. مادر ييپ صدا مي زند: ييپ، غذا حاضره. مادر يانکه مي گويد: يانکه، غذا حاضره. ييپ مي گويد: چه حيف. تاکي، بيا بريم خونه.
Labels: ییپ و یانکه
Thursday, January 19, 2006
طالبي

Labels: ییپ و یانکه
Thursday, January 05, 2006
کاشتن گل در باغچه
آماده کند. يانکه هم به او کمک مي کند. باغچه آماده مي شود. پدر مي گويد: امروز بعد از ظهر به شما کمک مي کنم تا گل بکاريد. پس تا اون موقع صبر کنين. اما ييپ و يانکه خيلي کم طاقتند و مي خواهند همين حالا دست به کار شوند. وقتي پدر به سر کار مي رود، ييپ مي گويد: مي خواي خودمون گل بکاريم؟ يانکه مي گويد: آره، خوبه. اما چطوري؟ ييپ مي گويد: نمي دونم. يانکه مي گويد: آهان، فهميدم. ما تو حياط مون گل داريم. بيا بريم از اونجا بياريم. آن وقت ييپ و يانکه به سمت حياط خانه يانکه مي روند. آنجا گلهاي زيادي روييده اند. يانکه مي گويد: اينو ببين و چند شاخه گل مي چيند. ييپ مي گويد: اين يکي رو. و يک بغل پر گل مي چيند. حالا آنان گلهاي زيادي دارند. گلها را برمي دارند و به حياط ييپ مي روند. ييپ مي گويد: اول يه چاله مي کنيم، گل رو مي ذاريم توش و بعد چاله را پر مي کنيم. آنان سخت کار مي کنند. ابتدا يک رديف گل زرد، سپس يک رديف گل صورتي. يانکه مي گويد: ديدي، باغچه ات آماده شد،هورا.
وقتي پدر به خانه مي آيد، ييپ مي گويد: بابا، ما گل کاشتيم، اونا گل ام دادند. پدر مي گويد: عجب، بريم ببينيم. وقتي مي روند، نگاه کنند ... آخ همه گلها روي زمين افتاده اند. بعضي از آنها را باد از زمين در آورده است. باغچه ديگر قشنگ نيست. يانکه گريه مي کند و با هق هق مي گويد: خيلي قشنگ شده بود. پدر مي گويد: بعله، اما اگه مي خوايين گلاي قشنگ داشته باشين، بايد اول اونا را بکارين. حالا بياين تا درستش کنيم و گلها را از باغچه در مي آورند. پدر نشان مي دهد که چطور بايد گل کاشت. باغچه دوباره کاملا سياه و خالي مي شود. اما پدر مي گويد: منتظر باشين، گلا خيلي زود در مي آن. ييپ و يانکه با هم منتظر در آمدن گلها مي شوند.

******************************************************************
شراره، ندا و مانيلياي عزيز، به خاطر تبريک تولد شاپرک برفي و آروزهاي بسيار قشنگتون، يک دنيا ممنون.
Labels: ییپ و یانکه
Wednesday, December 28, 2005
تابستان مرده
ها خيسن. سردت مي شه. الان پاييزه. ييپ گفت: پس مي ريم تو پارک بازي کنيم. ييپ و يانکه، رفتند که در پارک بازي کنند. آنان با زيباترين برگهاي طلايي که آنجا بود، بازي کردند و بعد روي نيمکتي کنار دو پيرمرد نشستند. يکي از پيرمردها گفت: بعله، تابستون ديگه مرده. ييپ به بالا نگاه کرد. وقتي با يانکه به سمت خانه مي رفت، گفت: ممکنه حقيقت داشته باشه؟ تابستون را مي گم. يانکه گفت: من نمي دونم. ييپ رفت پيش پدرش و پرسيد: بابا، مي گن تابستان مرده. پدر به ييپ خيره شد. ييپ ترسيده و متعجب بود. پدر گفت: نه، نترس. اينو مردم هميشه وقتي پاييز مي شه، مي گن. منظورشون فقط اينه که تابستون تموم شده و زمستون مي آد. ييپ گفت: اما اون آقا واقعا گفت مرده. پدر گفت: سال آينده تابستون برمي گرده. پس نمي تونه واقعا مرده باشه. ييپ گفت: آره، درسته. ممکنه تابستون فقط غش کرده باشه. پدر گفت: خب ديگه صحبت در اين مورد کافيه.

Labels: ییپ و یانکه
Wednesday, December 21, 2005
ييپ و يانکه با هم بازي مي کنند

Labels: ییپ و یانکه

