Thursday, July 31, 2008
The Dark Knight

بیل در فیلم KILL BILL می گوید که از بین همه سوپرهروها, سوپرمن را دوست دارد چون سوپرمن همیشه سوپرمن است در واقع سوپرمن وقتی صبح از خواب بیدار می شود, سوپرمن است در حالی که بت من و اسپیدر من باید لباس عوض کنند تا سوپرهرو بشوند, (نقل به مضمون).
اتفاقا من به همین دلیل سوپرمن را دوست ندارم و بت من را ترجیح می دهم. چون او بت من متولد نشده, بلکه در گذر زمان و با غلبه بر ترسش بت من شده است.
از این رو بی صبرانه منتظر آخرین فیلم بت من که ۱۴ روز دیگر اکران می شود, هستم. و باید اعتراف کنم شور و اشتیاقم کم ازشورو اشتیاق وانتظارشاپرک برفی نیست که ترجیح می داد تاریخ تعطیلات را به خاطر دیدن فیلم در اولین روز اکران تغییر دهیم.
Labels: فیلم
Friday, July 18, 2008
جمعه روز بدی بود
باورم نمی شد. حمید هامون نه خسرو شکیبایی رفت. با مرگ او انگار تکه ایی از من مرده است. مرگ سمبل خاطرات جوانی نسل من.
او رفت ولی حمید هامونی که خلق کرد جاودانه است.
آن شادی وخنده کودکانه, وقتی پشت اتاق گوش ایستاده بود و می شنید که مهشید به سماواتی می گفت: عاشقش شدم؛
آن بهت و ناباوری, وقتی که مهشید گفت: من عوض نشدم, فقط تو رو دیگه دوست ندارم؛
آن بغض فروخورده, وقتی در جواب مهشید گفت : یعنی همه اون زندگیا, زمزمه ها, عشقا تموم شد.
آن گریه سوزناک و آن غمی که پشتش را خم کرد, وقتی که پسر خاله روانشناسش (جانوربه تعیبر هامون )از رابطه مهشید و عظیمی گفت و آن صدای خسته که می گفت: یعنی مهشید من, مهشید من.
آن نگاه عاشقانه به مهشید, وقتی صورتش را به ضریح چسبانده بود؛
آن زانوهای لرزان وقتی داشت به ته دره می رفت؛
آن لحن عاشقانه و غمبار که می گفت : آخ مادر, وقتی عکس مادرش را در آلبوم می دید؛
آن صدا و آن لحن ادای کلمات, آن نگاه, آن هنر بی بدیل فراموش نشدنی اند.
و حالا با مرگ او شیوه برخوردمون چیه؟ چیه؟
***
یک بار بعد از جشنواره در مراسمی که گزارش فیلم برپا کرده بود, از نزدیک دیدمش. جلوی تاتر شهر میان طرفدارن مشتاقش محاصره شده بود و با خنده می گفت: قربون همه تون برم.
هامون
Tuesday, July 15, 2008
KungFu Panda
رابطه استاد شیفو و تای لونگ, رابطه دامبلدور و لرد ولدمور را تداعی می کند و فرار تای لونگ از زندان به وسیله یک پر درست مثل فرار دکتر لکتراز زندان* به وسیله یک خودکار بود.
* در فیلم سکوت بره ها
Labels: فیلم
Thursday, April 17, 2008
خنده دار نه, ترسناک
شاپرک برفی با دیدن یکی دو فیلم از «لسلی نیلسون» به فیلم هایش علاقمند شده بود.با جستجو در میان برنامه شبکه های مختلف, فیلمی از او یافته و سفارش کرده بود که سر ساعت مقرر برای دیدن فیلم صدایش کنم.
وقتی تلویزیون را روشن کردم, متوجه شدم چند لحظه ایی از شروع فیلم می گذرد. به شاپرک بهاری گفتم: بدو به برادرت بگو بیاد, فیلم خنده داری که می خواست ببینه شروع شده . شاپرک بهاری نگاهی به تلویزیون کرد و با دیدن تصویر خ.م.ی.ن.ی بر صفحه تلویزیون با بغض گفت: نه, من اینو نمی خوام. من از این فیلم های ترسناک دوست ندارم.
***
تنها نشسته بودم و فیلم Good German را تماشا می کردم. شاپرک برفی وارد اتاق شد تا چیزی نشانم دهد, نگاهش به صفحه تلویزیون افتاد. با دیدن جرج کلونی* و تونی مک گویر** که در ماشینی نشسته بودند, چشمانش برقی زد, گفت: بت من , اسپیدرمن, دو تا "سوپر هرو" تو یه ماشین. عجب فیلمی.
*بازیگر نقش بت من در فیلم بت من و رابین
**بازیگرنقش اسپیدرمن
Friday, February 08, 2008
Astérix aux jeux olympiques

با شاپرک برفیکیس(shaparak barfix) وشاپرک بهاریکس (shaparak baharix)رفتیم تماشای تازه ترین فیلم استریکس و اوبلیکس ( Astérix & Obélix ) که درباره عشق الافولیکس(Alafolix) بود.
Sheidax
Labels: فیلم
Monday, March 19, 2007
فصل من، نسل من ۱/ زمستان گذشت و رفت
زمستان فصل من است، فصلی که در آن متولد شده ام.
زمستان را از کودکی دوست داشتم. به خاطر شروعش که با یلداست و پایانش که به نوروز می رسد و بهار. به خاطر آن صبح هایی که وقتی بیدار می شدم، شهر رخت سفید به تن کرده بود. و من بدو بدو به کنار پنجره می رفتم و به تماشای برفی که هنوز هیچ ردپایی بر آن ننشسته بود و درختهای نارون و چنار یکدست سفید شده، می ایستادم. به خاطر شبهایی که تا قبل از خواب هزار بار، میزان بارش برف را اندازه می گرفتم و بعد با خیالی آسوده و خوشحال از تعطیلی فردا به خواب می رفتم. به خاطر شکوه و وقار برف، به خاطر گونه های گل انداخته از سرما بعد از ساعتها برف بازی، به خاطر گرمای لذت بخش بخاری که از نوک انگشتان یخ زده آرام آٰرام در سراسر بدن جاری می شد، به خاطر حلیم و نان سنگگ داغ صبحها و ...
بزرگتر که شدم دلیل دیگری نیز بر دلایلم اضافه شد: جشنواره. دیگر لذتم تکمیل شده بود. دی، ماه تولدم، بهمن، ماه جشنواره و اسفند، ماه خرید عید و استقبال از بهار.
جشنواره را با فیلم های «نرگس»، «دیگه چه خبر»، «ناصرالدین شاه اکتور سینما» و ... شروع کردم. تا قبل از آن نقدهای مجله فیلم را خط خط می خواندم و فیلم های به اصطلاح مطرح را هر طور شده۱در سینما می دیدم. بای سیکل ران، جهیزیه برای رباب، باشو غریبه کوچک، مادر۲، نارونی و... تنها فیلم مطرحی که از تلویزیون دیدم، اجاره نشینها بود. فیلمی که هنوز هم اگر از هر شبکه ایی پخش شود، تماشایش می کنم و تمام لحظات و از همه شخصیت های دوست داشتنیش لذت می برم. از رانندگی اکبر، کباب درست کردن و سفره چیدن ساکنان آپارتمان، گوش وایستادن باقر باقری پشت آیفون، دعوایی که منجر به شکستن پای ایرج راد می شود، باغچه روی پشت بام حسین سرشار، مش مهدی و کارگرانش، ماشینی که بیل و کلنگ از شیشه هاش بیرون آمده و شبیه جوجه تیغی شده، جاری شدن آب در آپارتمان و ... همیشه از یادآوری آن صحنه که عبدی با لباس پاره و سیاه سوخته به سمت خانه می آید و نادره از دیدنش می ترسد و می پرسد: « چی شده مادر، تصادف کردی؟»۳ عبدی با عصبانیت و ناراحتی جواب می دهد: «تصادف کردم؟ منفجر شدم.» خنده ام می گیرد.
برای مهرجویی، کارگردان گاو و هالو ۴احترام خاصی قایل بودم ولی با این فیلم او برایم جایگاه دیگری یافت. جایگاهی که با «هامون» به اوج خود رسید.
هامون را با مادرم در سینما عصر جدید دیدم. مادرم آنقدر از فیلم خوشش آمده بود که همه را به دیدنش تشویق می کرد. و من از همان لحظه که موسیقی باخ را شنیدم و صدای هامون که می گفت:«خواب می بینم که در کنار دریا با عده ایی آشنا و غریبه به سویی می روم ... » گرفتار فیلم شدم مثل بیشتر هم نسلانم. هامون شد اسم رمز نسل من. حکم نقاشی مار بوآی خلبان قصه شازده کوچولو را پیدا کرد. با آن دیگران را محک می زدم و می زدیم.
آن روزها که تنها راه دیدن فیلم رفتن به سینما بود و از ویدیو کلوب و سی دی و دی وی دی، که هنوز فیلم اکران نشده دست به دست می چرخد، هیچ خبری نبود؛ پیدا کردن نسخه ویدیویی هامون حتی با پایین ترین کیفیت چپزی در حد معجزه بود. معجزه ایی که به نشانه عمق عشق به دوستان هدیه می دادم. و چه سعادتی بود داشتن فیلم نامه اش و خواندن هر روزه دیالوگ هایی که تا آن موقع تنها به مدد حافظه از آن بهره می گرفتیم.
- تو بودی، تو ، تو، فقط تو
سلیمی: شیوه برخوردمون چیه؟
هامون: شیوه برخوردمون چیه؟
سلیمی: چیه؟
هامون: چیه؟
سلیمی: مقامات پنچگانه.
هامون: مقامات پنجگانه، یعنی سیر و سلوک عارفانه در جهت فروش و معامله.
سلیمی: این شر و ورا چیه؟
- دست از این بدویت کپک زده تاریخی ات بردار.
- تو که منو کشتی ذلیل مرده.
- تویی جانور
- تو می خوای من اونی باشم که تو می خوای من باشم، اون وقت اون من دیگه من نیست.
- یعنی همه اون زمزمه ها، زندگیا, عشقا دروغ بود.
- دکتر جون،من آویزونم.
وقتی از ایران آمدم، فیلمنامه هامون جز معدود کتابهایی که همراه آوردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- فیلم «عروسی خوبان» را پس از پایان جلسه یکی از امتحانات ثلث سومم درماه رمضان و در آخرین روز اکرانش دیدم.
۲- بعد از عیادت مادربزرگم در بیمارستان به دیدن این فیلم را دیدم.
۳- نقل به مضمون
۴- گاو و هالو نام دو فیلم مهرجویی است. یکی از منتقدان سینما می گفت که بیضایی هروقت درباره مهرجویی صحبت می کند، نامش را در کنار نام این دو فیلم قرار می دهد.
Labels: از میان خاطرات, فیلم

