sheidaye shaparak

 


:: شيداي شاپرک ::

 


من شيدا هستم، شيداي شاپرک. شاپرکهاي من پسرهام هستند. شاپرک برفي، متولد زمسـتان ۷۹ (۲۰۰۰) شاپرک بهاري، متولد بهار ۸۲ (۲۰۰۳).

 
قصه های کودکان

پیم و پوم
تولد سی پی
کشتیرانی
دریا
پرندگان گیلاسها را می خورند
ییپ گیر می کند
آخر سال
خرس از هواپیما بیرون می افتد
آب بازی
سیرک
ييپ دوچرخه سواري مي کند
خانه خاله ميس
شستن لباس عروسک
يک لوله در خيابان
طالبی
کاشتن گل در باغچه
تابستان مرده
ييپ و يانکه با هم بازي مي کنند
ييپ و يانکه
 

آخرين مطالب

می رسد اینک بهار
عهد عتیق
دلایل پیروزی اوباما
Toi mon amourMarc Lavoine
روز اول: داریوش
جستجو: ابی
اسکار و مامی رز
اون تهرون تهرون که می گن
The Dark Knight
امروز, فردا نبود

 

پيوندها

لوگوی شيدای شاپرک


کتابخانه‌ی والدين

ليست
 وبلاگهای به روز شده

 

 

آرشيو

10/01/2002 - 11/01/2002
11/01/2002 - 12/01/2002
12/01/2002 - 01/01/2003
01/01/2003 - 02/01/2003
02/01/2003 - 03/01/2003
03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
01/01/2009 - 02/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009

 

 

Wednesday, July 23, 2008

امروز, فردا نبود

ظرف سبزی را می گذارم جلوی شاپرک بهاری و می گویم: از اینا هم بخور.
شاپرک بهاری جواب می دهد: نه, من برگ نمی خورم.

**

شاپرک برفی دایرالمعارفش را ورق می زند و به صفحه سیارات می رسد. سیاره کیوان (زحل/ساترن)* را نشانم می دهد و می گوید: سیاره من و اضافه می کند: سیاره تو هم هست. شاپرک بهاری مشتاقانه نگاه می کند ومی گوید: سیاره منم هست. شاپرک برفی قاطعانه می گوید: نه, این سیاره ماست. سپس تیر(عطارد/مرکوری)** را نشانش می دهد و می گوید: این سیاره توئه. شاپرک بهاری با دلخوری با سیاره کوچک مرکوری نگاه می کند و می گوید: نه, من اینو نمی خوام. می گویم: ببین سیاره تو از همه به خورشید نزدیکتره. می گوید: نه نمی خوامش. در حالی که ساترن را نشان می دهد, می می گوید: من می خوام این مال من باشه تا پیش تو باشم.


**

معلم شاپرک بهاری از بچه ها خواسته بود برای روز بعد مایو و حوله بیاورند تا اگر هوا خوب بود , آب تنی کنند. از آنجا که شاپرک بهاری عاشق آب بازی و آب تنی است, از لحظه رسیدن به خانه شروع به جمع آوری وسایلش کرد و در حالی که هر چند دقیقه یک بارمی پرسید : کی فردا می شه؟ کیفش را آماده کرد. برایش توضیح دادم که فردا پس از خوابیدن و بیدار شدن فرامی رسد. شاپرک باز چند بار برای اطمینان پرسید: یعنی امشب بخوابم و بیدار بشم فردا می شه ؟ هربار درستی حرفش را تایید کردم.

از قضا روز بعد هوا خوب نبود و معلم به بچه ها گفته بود, برنامه به روز دیگری منتقل می شود. همین که شاپرک بهاری به خانه رسید, گفت: دیدی امروز, فردا نبود. فردا یه روز دیگه است.

* سیاره متولدین دی ماه
** سیاره متولدین خرداد ماه

Labels: ,


 

Monday, July 07, 2008

بچه های امروز

شاپرک بهاری وقتی دید برادرش, بستنی می خورد, شامش را نیمه کاره رها کرد و گفت: منم بستنی می خوام.
گفتم: اول باید شامتو بخوری.
گفت: نه می خوام بستنی بخورم.
تکرارکردم: اول شامتو تموم می کنی.
گریه کنان گفت: من این شامو دوست ندارم. بستنی می خوام.
برایش استدلال کردم: ببین عصر می خواستی ببرمت پارک, منم کارامو زود تموم کردم و بردمت. پس وقتی من به حرف تو گوش می کنم, تو هم حرف منو گوش می کنی. حالا گریه ات را تموم کن و شامتو بخور.
قاطعانه جواب داد: من در هر حال حق دارم کاری که دلم می خواد رو بکنم. الان دوست دارم گریه کنم. پس گریه می کنم.

****

وقتی شاپرک برفی سه ساله بود, یک روز از من پرسید: یادته اون روزی که بابا فیلتر هواکش رو عوض کرد؟
من که حواسم جای دیگری بود, گفتم: آره , یادمه.
شاپرک برفی گفت: اما اون روز که تو اصلا خونه نبودی.

Labels: ,


 

Wednesday, July 02, 2008

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

شاپرک برفی آمد, با پوستی برنزه و لبخندی بر لب.

با هیجانی وصف ناپذیر فاصله محل کارم تا مدرسه را طی کردم. در حالی که می ترسیدم اتوبوس قبل از من رسیده باشد, بیست دقیقه منتظر نشستم تا اتوبوس رسید. شاپرک از پشت شیشه اتوبوس دست تکان داد. و به محض پیاده شدن از اتوبوس شروع به تعریف از سفرش کرد.

برای استقبال از مسافران و آشنایی با مربیانی که در این پنج روز همراهیشان کرده بودند, پدر و مادرها یکی از سالنهای مدرسه را تزیین کرده و پذیرایی مختصری را تدارک دیده بودند.

پس از گذراندن ساعتی با هم, مسافران بی تاب تعریف جزییات سفر و بی قرار نشان دادن یادگاریهایی که خریده بودند, نقاشی هایی که کشیده بودند, نامه هایی که دریافت کرده بودند و ... راهی خانه شدند.

همین که به خانه رسیدیم, شاپرک برفی چمدانش را باز کرد تا یادگاریهایش را در آورد, که شامل یک عینک آفتابی با ستاره ایی روی هر کدام ازشیشه هایش, یک قایق ماهیگیری کوچک, لاک پشتی از صدف و دو کارت پستال می شد, به اضافه یک صدف سن ژاک مزین به نامش , که داخل آن شکلات و آب نبات بوده و مادر بزرگ یکی از بچه ها که ساکن آن منطقه است, به عنوان سورپریز برای هرکدامشان آورده بوده است.

دوش گرفتنش بیش از نیم ساعت طول کشید. چون به تفصیل تک تک بازیهای گروهی را شرح داد. هم چنین گفت وقتی روز آخرمعلم پرسیده بوده چه کسی می خواهد باز هم بماند, همه دست بالا کرده اند.

******

درجلسه ایی که برای آشنایی والدین ومعلم با یکدیگر و شرح برنامه های آموزشی در ابتدای سال تحصیلی برگزارشد, معلم شاپرک برفی گفت که در صورت فراهم شدن شرایط, طبق روال چهار سال گذشته, این سفرجز برنامه آموزشی بچه ها خواهد بود.

در ماه فوریه, اولین جلسه مربوط به این کلاس برگزارشد. معلم شاپرک برنامه ها و هدف سفررا توضیح داد وعکسهای سفر سال قبل و کاردستی و نقاشی های بچه ها را نشان داد. مسول مرکزی که قرار بود بچه ها در آنجا اقامت کنند, نیز ضمن نشان دادن عکس و نقشه مرکز درباره امکانات تفریحی آنجا, غذا, محل خواب, امنیت و ... صحبت کرد.

در دومین جلسه در اواخر ماه مه , فرم های لازم (شامل فرم سوابق بیماری, تاریخ واکسیناسیون و ..., رضایت نامه برای مداوا در صورت بروز سانحه, رضایت نامه برای سفربا قطار سریع السیر, لیست وسایل مورد نیاز, پاکتی برای گذاشتن پولی که بچه ها یادگاری بخرند, آدرس مرکز برای مکاتبه, شماره تلفن تماس و چندین توصیه برای والدین) در اختیار والدین قرار گرفت.

هزینه سفر برای هر نفر نزدیک به چهار صد یورو تعیین شده بود که هفتاد و پنج یورو از این مبلغ را شهرداری می پرداخت. در حدود پانزده یورو نیز از فروش بلیت کنسرت( پدر موزیسین یکی از بچه ها به همراه گروهش در مدرسه برپا کردند), فروش کیک (که توسط مادران بچه ها پخته شده بود), کارت تبریک عید و یادداشت های آهن ربا دار توسط والدین در جلوی مدرسه فراهم شد. پرداخت بقیه مبلغ به عهده والدین بود که در صورت تمایل می توانستند به صورت اقساط بپردازند. البته معلم شاپرک تاکید کرد که اگر خانواده ایی قادربه پراخت هزینه نباشد, حتما راه حلی پیدا خواهد کرد تا همه بچه ها به سفر بروند. اما در نهایت یکی از دختران کلاس به خاطر مخالفت والدینش از سفر باز ماند. تلاشهای پیگیرانه معلم و سایر والدین برای جلب رضایت والدین بی نتیجه ماند.

بچه ها با اتوبوس مسافرتی ابتدا به شهری دیدنی و معروف رفته و همراه با راهنما از موزه و قلعه ایی به نام دیدن کرده بودند. سپس به سمت محل اقامتشان حرکت کرده و چهارشب باقیمانده را آنجا گذرانده بودند. معلم و دو مربی دیگر بچه ها را در این مدت همراهی کرده بودند. یک هنرمند نقاش نیز عهده دار جلسات نقاشی با آب رنگ بوده است.

Labels: ,


 

Friday, June 27, 2008

تمومه اتنظار می آد همرات بهار

چه چیزی قشنگتر از این که نامه ایی به دستت برسد که این طور شروع می شود: «پدر و مادر عزیزم»

***

دیشب, شاپرک برفی و سه نفر دیگر از هم کلاسی هایش گزارش روز را دادند. به یاد نمی آورم چند بار دکمه تکرار پیام را زدم. اما خوب می دانم هر بارکه صدایش را شنیدم چه حسی داشتم. و چقدر آن بوس گنده ایی که آخر پیامش فرستاد, مزه داد.

***

مسافران کوچکمان با کوله باری از تجربه های بزرگ, امروزساعت ۵ و نیم عصر می رسند.

Labels: ,


 

Thursday, June 26, 2008

noma numa yei

این ترانه مورد علاقه شاپرک برفی است.

**
امروز چهارمین روز «کلاس کشف و شهود» یا «کلاس دریا»ی شاپرک برفی است. فردا برمی گردند. ماهیگیری, دیدن صدف های زنده, نقاشی آب رنگ, بازدید از قلعه, نوشتن نامه برای خانواده, ... جز فعالیتهای سه روز اول بوده است.

هنوز هیچ نامه ایی از شاپرک دریافت نکرده ایم. ولی سه نامه برایش فرستاده ایم.

Labels: , ,


 

Monday, June 23, 2008

کلاس کشف و شهود

معلم رو به بچه ها و والدین می گوید: خب, فکر کنم دیگه وقتشه که خداحافظی کنیم و سوار ماشین بشیم.

همین که کلمه خداحافظی را می شنوم, چشمانم پر ازاشک می شود. زود صورتم را به صورت شاپرک برفی می چسبانم تا چشمانم را پنهان کنم. بغض چنان گلویم را می فشرد که هیچ نمی توانم بر زبان بیاورم. عاقبت با صدایی لرزان برایش آرزوی سفری خوش و روزهایی خاطره انگیز می کنم. جلوی اتوبوس عکسش را می گیرم و با انگشت قطره اشک مهارنشدنی را پاک می کنم.

می ایستم تا اتوبوس دور بزند و برایش دستی تکان دهم. با دوستش مشغول صحبت است و نمی بیندم. مادرهم کلاسی اش می گوید: پنج روز زود می گذره.

ساعت ۱۱ و نیم دیگر نمی توانم جلوی اشکها را بگیرم. می روم در دستشویی محل کارم و یک دل سیر گریه می کنم.

حالا بی قرارم تا ساعت ۷ و نیم شب برسد و من فعالیت های امروزرا از زبان پنج نفراز بچه های کلاس بشنوم.

***

کلاس شاپرک برفی همراه کلاسی از یک مدرسه دیگر از منطقه ایی دیگر به مدت پنج روز به کنار دریا رفتند. اصطلاحا به این برنامه کلاس کشف و شهود( CLASSE DE DECOUVERTE ou CLASSE DE MER)می گویند که جز برنامه مدرسه است و تعطیلات محسوب نمی شود. در این مدت والدین و بچه ها فقط می توانند با هم مکاتبه کنند. هر شب پنج نفر از بچه ها هر کدام به مدت یک دقیقه فعالیت های آن روز را بازگو می کنند. والدین می توانند با تماس با شماره مخصوصی صدای این بچه ها را بشنوند. هم چنین عکسها و خبرهای کلاس در جلوی مدرسه به نمایش گذاشته می شود.

هدف از این برنامه آشنا کردن بچه ها با دریا, آب, حیوانات و در کل طبیعت, نشان دادن اهمیت محیط زیست, حفظ آن و وظیفه هر فرد در قبال آن, بازدید از موزه, بناها و مناطق جالب, فراهم آوردن فرصتی برای بروز و کشف استعداد و علاقه بچه ها, فعالیت های هنری, آشنایی با زندگی اجتماعی و احترام به دیگران, آموختن مفاهیم علمی, کمک به استقلال و رشد بچه ها و ... است.

Labels: ,


بوی اسپیدرمن

با شاپرک بهاری به عطرفروشی می روم. شاپرک می خواهد عطرهای مردانه را امتحان کند. اما در نیمه راه نظرش عوض می شود و می گوید: نه, می خوام عطر اسپیدرمن بزنم.

می رویم به قسمت بچه ها, شاپرک کمی عطراسپیدرمن روی کاغذ می زند و بو می کند. سپس کاغذ را جلوی بینی من می گیرد و می گوید: ببین, چه بویی می ده؟ با استشمام بوی تند عطر, چینی به بینی می اندازم و می گویم: راستش نمی دونم, بوی خاصی داره . چطور بگم ... که شاپرک بهاری با خوشحالی گوید: بوی اسپیدرمن می ده. آره, ببین چه بوی اسپیدرمنی می ده.

آنگاه کمی عطر روی مچ دستش می زند, پرشی می کند و می گوید: ببین حالا منم قدرت اسپیدرمن رو دارم.

***

در رستوران نشسته ایم ومنتظریم تا غذایی که سفارش داده ایم را بیاورند. شاپرکها حوصله شان سرمی رود و بلند می شوند تا نگاهی به اطراف بیاندازند. صدایشان می کنم و می خواهم که بشینند و منتظر باشند. سپس دختر تقریبا ده ساله ایی را که همراه والدینش چند میزآن طرف تر نشسته, نشانشان می دهم و می گویم: ببینید بچه های دیگه هم نشستند. چون تو رستوران ... اما شاپرک بهاری حرفم را قطع می کند و در حالی که به دختر اشاره می کند, می گوید: اون که بچه نیست , دختره.

***

درحال قدم زدن در پارک هستیم. شاپرکها, کنار من می آیند سپس با سرو صدا می دوند و از من فاصله می گیرند. به شاپرک بهاری که نزدیک من آمده است می گویم: چه خبر, آنقدر سر و صدا می کنی. شاپرک بهاری در حالی که می دود, می گوید: آخه تو بازیی که می کنیم تو یه هیولایی و ما باید از دستت فرار کنیم.

Labels: ,


 

Wednesday, June 18, 2008

سرود ملی منچستر

شاپرک برفی: یه فیلم خوب گذاشتم. بیا با هم ببینیم.
من: نمی تونم گلم, می خوام فوتبال ببینم. ایتالیا بازی داره.
شاپرک برفی: چند بار بازی ایتالیا را می بینی؟ چند شب پیش بازی ایتالیا رو دیدی.

***

بازیکنان هلند و فرانسه وارد زمین می شوند. به خط می ایستند و مارسییز پخش می شود. ازشاپرک برفی می پرسم: این سرود رو می شناسی؟
می گوید: نه.
توضیح می دهم: این مارسییزه, سرود ملی فرانسه . هر کشوری یه سرود ملی داره...

فوری می پرسد: اسم سرود ملی منچستر نه یعنی پرتغال چیه؟

Labels: ,


 

Thursday, June 12, 2008

فلسفه

شاپرک برفی: بعضی بچه ها تو مدرسه می گن, خدا و شیطون وجود دارن.
من: تو چی فکر می کنی؟
شاپرک برفی: من این طوری فکر نمی کنم.
من: به چه دلیلی؟
شاپرک برفی: چون اگه خدا تو آسمون بود. یعنی تو فضا بود. اون وقت سفینه هایی که می رن فضا باید می دیدنش.

Labels: ,


Euro 2008

شاپرکها پای کامپیوتر نشسته اند و با سر و صدا مشغول بازیند. می روم به اتاقشان و می گویم: چه خبره این قدر سر و صدا می کنید. اصلا هیچی از فوتبال نمی فهمم در ضمن وقت خوابه, کامپیوتر رو خاموش کنید. شاپرک برفی می گوید: فوتباله؟ چه تیمی؟
می گویم: ایتالیا و هلند. و می روم که بقیه بازی را ببینم. شاپرکها هم همراهم می آیند.
شاپرک برفی می پرسد: ایتالیا کدوم یکیه؟
من: ایتالیا آبیه, هلند نارنجی.
شاپرک برفی: تو دوست داری کدوم ببره؟
من: ایتالیا, آبیا.
شاپرک برفی: منم همین طور. سپس رو می کند به شاپرک بهاری و می پرسد: تو چی, آبی یا نارنجی؟
شاپرک بهاری: قرمز.
من: گلم, قرمزنداریم که. ببین اینا لباسشون نارنجیه.
شاپرک بهاری با دلخوری: می دونم اینا نارنجین. من اینا را نگفتم که. من گفتم قرمز. دوست دارم قرمزا ببرن.

***

شاپرک برفی طرفدار «کریستیانو رونالدو» ست, با دیدن چهره او بر صفحه تلویزیون در بازی پرتغال ـ ترکیه خوشحال می شود و می گوید: کریستیانو رونالدو, کریستیانو رونالدو. و با اطمینان اضافه می کند: بازیه منچستره.
می گویم: نه. تیم پرتغاله.
می گوید: ولی کریستیانو رونالدو تو منچستر بازی می کنه.
می گویم: درسته. ولی رونالدو پرتغالیه وتو تیم پرتغال هم بازی می کنه.اینم تیم ملی پرتغاله.
می گوید: ولی ببین لباس قرمزپوشیده. لباس منچستر قرمزه.
می گویم: خب لباس تیم پرتغال هم قرمزه.
شاپرک برفی انگار که حرفم را نشنیده یا شنیده و باور نکرده می گوید: من می خوام منچستر ببره.

Labels: ,


 

Friday, June 06, 2008

آی دلبرم, آی دلبر

گرچه تو مرا دلبر صدا می زنی, اما دلبر صفتی است برازنده تو.



دلبر شیرینم پنج سالگی ات مبارک.

Labels: ,


 

Monday, June 02, 2008

گل کدوم بهاری؟*

تا وقتی بادکنکها باد نشدند و کاغذ رنگیها را آويزان نکردم, باور نکرد که تولدش است. تازه پس از آن با ذوق و شوق لباسهايش را پوشيد و موهايش را ژل زد. با ديدن کيک چشمانش از شادی برق زد و از ديدن هدايا ذوق زده شد. ولی جالب ترین و به یاد ماندنی ترین قسمت تولدش, وقتی بود که به اين شکل در آمد.




روز بعد همين که چشم باز کرد, گفت: يادته ديروز بابا بهم اسپری زد؟ خيلی خنده دار بود.



*این متن را جز انبوه مطالبی که نوشته ام و از یاد برده ام پابلیش کنم, پیدا کردم. مربوط به سال پیش است.

Labels: ,


 

Friday, May 30, 2008

پنج

شاپرک برفی, مشغول نوشتن اعداد به فارسی است. به پنج که می رسد, می گوید: پنج مث یه قلب وارونه است.
می گویم: درسته. تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
چند دقیقه بعد دفترش را می آورد و نشانم می دهد. چنان قشنگ و مرتب نوشته است که به وجد می آیم و می گویم: به به, ببین چه چهار قشنگی, شیش رو ببین , پنج درست مث یه قلب وارونه.
می گوید: اما پنج شبیه باسن هم هست.

Labels:


 

Monday, May 26, 2008

جیش خسته!

در خواب حضور کسی را احساس می کنم. لای چشمانم را باز می کنم. شاپرک بهاری را می بینم که پایین تخت نشسته است. می پرسم: چی شده؟ می گوید: بیا ببین چرا تشکم خیسه.
از آنجا که سابقه خیس کردن رختخوابش را ندارد, حدس می زنم یا عرق کرده یا خواب آلود بوده و لیوان آبش را برگردانده است. اما وقتی می بینم فقط وسط تشکش خیس است و ش.ورت و شلوارش را هم عوض کرده است, می فهمم
چه اتفاقی افتاده است.
صبح می گویم: گلم چطور شد دم صبح جیش کردی؟ تو که هر وقت جیش داشتی خودت بلند می شدی, می رفتی توالت.
می گوید: آخه جیشام خسته بودن, می خواستن تو تخت بخوابن.
می گویم: اما باید به جیشات بگی که اونا فقط تو توالت می تونن بخوابن.
مطیعانه می گوید: باشه, بهشون می گم.

Labels: ,


 

Friday, May 23, 2008

دیو یا دلبر؟

شاپرک بهاری دستش را دور گردنم می اندازد و در حالی که با تحسین نگاهم می کند, می گوید: maman tu es très belle *

نیم ساعت بعد, شاپرکها در جستجوی هم با سر وصدای زیاد از این اتاق به آن اتاق می دوند و بازی می کنند. دست شاپرک بهاری را می گیرم و می برم تا مسواکش را بزند و آماده خواب شود. شاپرک برفی را نیز برای مسواک زدن روانه دستشویی دیگر می کنم. شاپرک بهاری, برادرش را صدا می کند و می پرسد: چی کار می کنی؟
ـ مسواک می زنم. تو چی کار می کنی؟
ـ منم دارم مسواک می زنم. ولی یه هیولا اینجاست.
توجهی نمی کنم و شاپرک بهاری را بعد از تمام شدن کارش به اتاقش می فرستم. به سراغ شاپرک برفی می روم. می بینم مسواک در دهانش است ولی مشغول بازی است. شاپرک بهاری سر می رسد, رو به برادرش می گوید: وای هیولا اومده پیش تو و با سرعت به طرف اتاقش می دود. به دور و برم نگاهی می اندازم, جزخودم و شاپرک برفی کس دیگری را نمی بینم.

*مامان تو خیلی خوشگلی.

Labels: ,


 

Wednesday, May 21, 2008

بهاری پاتر

شاپرک بهاری طبق معمول نیمه شب بیدارم کرد تا لیوانی آب برایش بیاورم. اما برخلاف همیشه, بعد از نوشیدن آب نخوابید و گفت: پام درد می کنه.
خواب آلود پرسیدم : کجای پات؟
قوزک پایش را نشانم داد.
شروع به ماساژ دادن پایش کردم ولی همچنان گریه می کرد. پس از چند دقیقه ماساژ, کرم و ... در نهایت قرص مسکنی به او دادم و فورا به خواب رفت.
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه ازش پرسیدم : گلم, دیشب پات چرا یه دفه درد گرفت؟
گفت: برای این که لرد ولدمور رفته بود تو تنم.
با تعجب گفتم: لرد ولدمور؟
گفت: آره, مگه ندیدی* وقتی لرد ولدمور تو تن هری رفته بود, هری درد داشت.

* اشاره به فیلم « هری پاتر و محفل ققنوس» می کرد.

Labels: ,


 

Monday, April 28, 2008

دعا

شاپرک بهاری: تو چه دعایی می کنی؟
من: دعا؟ دعا برای چی ؟
شاپرک بهاری: آره, مگه ندیدی «ایوان» دعا می کرد. «بروس» هم همین طور.
من: آهان. خب فعلا هیچی. اما تو چه دعایی می کنی؟
شاپرک بهاری: من دعا می کنم دندونم خراب نشه تا بتونم همه چی بخورم.

**

شاپرک برفی: وقتی من بزرگ بشم, تنها زندگی می کنم.
من: چرا؟
شاپرک برفی: چون نمی خوام عاشق بشم.
من: به خاطرهمون مشکل بوسیدن دیگه؟
شاپرک برفی: آره.
من: خب گلم, به نظرم می تونی به جای بوسیدن لب که خوشت نمی آد, بوسیدن گونه را امتحان کنی.
شاپرک برفی: نه, نمی شه.
من: آخه چرا؟
شاپرک برفی: نمی شه, باید لب را بوسید. وقتی آدم عاشق می شه باید ژست عاشقانه بگیره.

Labels:


 

Thursday, April 17, 2008

خنده دار نه, ترسناک



شاپرک برفی با دیدن یکی دو فیلم از «لسلی نیلسون» به فیلم هایش علاقمند شده بود.با جستجو در میان برنامه شبکه های مختلف, فیلمی از او یافته و سفارش کرده بود که سر ساعت مقرر برای دیدن فیلم صدایش کنم.

وقتی تلویزیون را روشن کردم, متوجه شدم چند لحظه ایی از شروع فیلم می گذرد. به شاپرک بهاری گفتم: بدو به برادرت بگو بیاد, فیلم خنده داری که می خواست ببینه شروع شده . شاپرک بهاری نگاهی به تلویزیون کرد و با دیدن تصویر خ.م.ی.ن.ی بر صفحه تلویزیون با بغض گفت: نه, من اینو نمی خوام. من از این فیلم های ترسناک دوست ندارم.

***



تنها نشسته بودم و فیلم Good German را تماشا می کردم. شاپرک برفی وارد اتاق شد تا چیزی نشانم دهد, نگاهش به صفحه تلویزیون افتاد. با دیدن جرج کلونی* و تونی مک گویر** که در ماشینی نشسته بودند, چشمانش برقی زد, گفت: بت من , اسپیدرمن, دو تا "سوپر هرو" تو یه ماشین. عجب فیلمی.

*بازیگر نقش بت من در فیلم بت من و رابین
**بازیگرنقش اسپیدرمن

Labels: ,


 

Thursday, April 10, 2008

جادوی فیلم

برای تماشای فیلم بی قراری می کند. با لذت فیلم می بیند. بعد از دیدن فیلم بهش امتیاز می دهد. فیلم های محبوبش را بی شمار تماشا می کند. اخبار ساخت فیلم های مورد علاقه اش را دنبال و برای اکرانشان روزشماری می کند. بعد ازتماشای فیلم درسینما, منتظر DVD اش می شود. بعد از جمع آوری DVD ها به فکر دیدن نسخه فارسیشان می افتد و خواهان داشتن DVD فیلم ها به زبان فارسی می شود.

هنرپیشه هایی که نقش های سوپرمن, بت من, اسپیدرمن, جیمز باند, اوشن و زورو را بازی کرده اند و همچنین آنهایی که در کنار این هنرپیشه ها نقشی داشته اند, را می شناسد. اگر پنج دقیقه از فیلمی را ندیده باشد, آن فیلم در دسته فیلم هایی که ندیده است, قرار می گیرد. با یک بار دیدن فیلم قانع نمی شود. گاه و بی گاه یاد صحنه هایی از فیلم های مورد علاقه اش می افتد و با جزییات همه را تعریف می کند. با این همه به محدودیت سنیی که برای بعضی از فیلم ها وجود دارد, احترام می گذارد , اگر چه پارک ژوراسیک را دیده ولی دیدن «هری پاتر و جام آتش» را به سالهای آینده موکول کرده است. حاضر است از خواب و خوراک وحتی برخی تفریحات دیگر برای تماشای فیلمی بزند.

در یک کلام عاشق فیلم است شاپرک برفی, درست مثل خودم.

Labels: ,


بچه های دیروز, بچه های امروز

«حالا که این کارو کردی, تو دیگه خواهرمن نیستی. من می رم برای خودم از فروشگاه کوروش یه خواهر می خرم.»

معدود دفعاتی که خواهرم به تلافی شیطنتهای کودکانه ام, بی خیال این جملات را بر زبان می آورد نمی دانست ذهن مرا به چه نبردی فرا می خواند. کشمکشی میان احساس حسادت به دختری که قرار بود جای مرا در قلب خواهرم و شاید سایر اعضا خانواده پر کند , ترس از غریبه ایی که معلوم نبود با آمدنش چه تغییراتی پیش می آمد, از یک سو و میل به دفاع ازآنچه انجام داده بودم و خواهرم را مستحقش می دانستم و نقشه کشیدن برای برداشتن پولهای خواهرم از سوی دیگر برای مدتی فکر مرا به خود مشغول می کرد. اما در نهایت احساسات غلبه می کرد و در صدد جبران برمی آمدم.

یک روز که خسته بودم و شاپرک برفی بی توجه به تذکرهای من روی تختش بالا و پایین می پرید و سر و صدا می کرد, گفتم: باشه, حالا که این کارو می کنی. من دیگه مامانت نیستم. می رم مامان یه پسر دیگه می شم.
شاپرک بهاری بی هیچ واهمه و با قاطعیت گفت: تو نمی تونی مامان پسر دیگه ایی بشی.
پرسیدم: چرا نمی تونم?
گفت: چون تو هر خونه ایی که بخوای بری, اون پسرا می گن ما خودمون مامان داریم.
دست می گذارم روی نقطه حساسش وگفتم: خب پس من یه نی نی می آرم و می شم مامان اون که به حرفام گوش بده.
شاپرک بهاری خونسردانه گفت: اون نی نی ام وقتی بزرگ بشه شیطونی می کنه.

سکوت می کنم و به فکر فرو می روم که چطور من که بارها تمام طبقات فروشگاه کوروش را گشته بودم, این امکان را زیر سوال نمی بردم و گرفتار احساسات می شدم ولی شاپرک بهاری که مخالف سرسخت داشتن خواهر و برادر دیگری است به دام من نمی افتد و منطقی جواب می دهد؟ که شاپرک گفتگو را به نفع خود خاتمه داد و گفت: حالا اگه نمی خوای مامان ما باشی, می تونی بازم پیش مون بمونی و باهامون حرف بزنی.

Labels: , ,


This 
page is powered by Blogger. Isn't yours?