sheidaye shaparak

 


:: شيداي شاپرک ::

 


من شيدا هستم، شيداي شاپرک. شاپرکهاي من پسرهام هستند. شاپرک برفي، متولد زمسـتان ۷۹ (۲۰۰۰) شاپرک بهاري، متولد بهار ۸۲ (۲۰۰۳).

 
قصه های کودکان

پیم و پوم
تولد سی پی
کشتیرانی
دریا
پرندگان گیلاسها را می خورند
ییپ گیر می کند
آخر سال
خرس از هواپیما بیرون می افتد
آب بازی
سیرک
ييپ دوچرخه سواري مي کند
خانه خاله ميس
شستن لباس عروسک
يک لوله در خيابان
طالبی
کاشتن گل در باغچه
تابستان مرده
ييپ و يانکه با هم بازي مي کنند
ييپ و يانکه
 

آخرين مطالب

می رسد اینک بهار
عهد عتیق
دلایل پیروزی اوباما
Toi mon amourMarc Lavoine
روز اول: داریوش
جستجو: ابی
اسکار و مامی رز
اون تهرون تهرون که می گن
The Dark Knight
امروز, فردا نبود

 

پيوندها

لوگوی شيدای شاپرک


کتابخانه‌ی والدين

ليست
 وبلاگهای به روز شده

 

 

آرشيو

10/01/2002 - 11/01/2002
11/01/2002 - 12/01/2002
12/01/2002 - 01/01/2003
01/01/2003 - 02/01/2003
02/01/2003 - 03/01/2003
03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
01/01/2009 - 02/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009

 

 

Wednesday, July 23, 2008

امروز, فردا نبود

ظرف سبزی را می گذارم جلوی شاپرک بهاری و می گویم: از اینا هم بخور.
شاپرک بهاری جواب می دهد: نه, من برگ نمی خورم.

**

شاپرک برفی دایرالمعارفش را ورق می زند و به صفحه سیارات می رسد. سیاره کیوان (زحل/ساترن)* را نشانم می دهد و می گوید: سیاره من و اضافه می کند: سیاره تو هم هست. شاپرک بهاری مشتاقانه نگاه می کند ومی گوید: سیاره منم هست. شاپرک برفی قاطعانه می گوید: نه, این سیاره ماست. سپس تیر(عطارد/مرکوری)** را نشانش می دهد و می گوید: این سیاره توئه. شاپرک بهاری با دلخوری با سیاره کوچک مرکوری نگاه می کند و می گوید: نه, من اینو نمی خوام. می گویم: ببین سیاره تو از همه به خورشید نزدیکتره. می گوید: نه نمی خوامش. در حالی که ساترن را نشان می دهد, می می گوید: من می خوام این مال من باشه تا پیش تو باشم.


**

معلم شاپرک بهاری از بچه ها خواسته بود برای روز بعد مایو و حوله بیاورند تا اگر هوا خوب بود , آب تنی کنند. از آنجا که شاپرک بهاری عاشق آب بازی و آب تنی است, از لحظه رسیدن به خانه شروع به جمع آوری وسایلش کرد و در حالی که هر چند دقیقه یک بارمی پرسید : کی فردا می شه؟ کیفش را آماده کرد. برایش توضیح دادم که فردا پس از خوابیدن و بیدار شدن فرامی رسد. شاپرک باز چند بار برای اطمینان پرسید: یعنی امشب بخوابم و بیدار بشم فردا می شه ؟ هربار درستی حرفش را تایید کردم.

از قضا روز بعد هوا خوب نبود و معلم به بچه ها گفته بود, برنامه به روز دیگری منتقل می شود. همین که شاپرک بهاری به خانه رسید, گفت: دیدی امروز, فردا نبود. فردا یه روز دیگه است.

* سیاره متولدین دی ماه
** سیاره متولدین خرداد ماه

Labels: ,


 

Monday, June 23, 2008

بوی اسپیدرمن

با شاپرک بهاری به عطرفروشی می روم. شاپرک می خواهد عطرهای مردانه را امتحان کند. اما در نیمه راه نظرش عوض می شود و می گوید: نه, می خوام عطر اسپیدرمن بزنم.

می رویم به قسمت بچه ها, شاپرک کمی عطراسپیدرمن روی کاغذ می زند و بو می کند. سپس کاغذ را جلوی بینی من می گیرد و می گوید: ببین, چه بویی می ده؟ با استشمام بوی تند عطر, چینی به بینی می اندازم و می گویم: راستش نمی دونم, بوی خاصی داره . چطور بگم ... که شاپرک بهاری با خوشحالی گوید: بوی اسپیدرمن می ده. آره, ببین چه بوی اسپیدرمنی می ده.

آنگاه کمی عطر روی مچ دستش می زند, پرشی می کند و می گوید: ببین حالا منم قدرت اسپیدرمن رو دارم.

***

در رستوران نشسته ایم ومنتظریم تا غذایی که سفارش داده ایم را بیاورند. شاپرکها حوصله شان سرمی رود و بلند می شوند تا نگاهی به اطراف بیاندازند. صدایشان می کنم و می خواهم که بشینند و منتظر باشند. سپس دختر تقریبا ده ساله ایی را که همراه والدینش چند میزآن طرف تر نشسته, نشانشان می دهم و می گویم: ببینید بچه های دیگه هم نشستند. چون تو رستوران ... اما شاپرک بهاری حرفم را قطع می کند و در حالی که به دختر اشاره می کند, می گوید: اون که بچه نیست , دختره.

***

درحال قدم زدن در پارک هستیم. شاپرکها, کنار من می آیند سپس با سرو صدا می دوند و از من فاصله می گیرند. به شاپرک بهاری که نزدیک من آمده است می گویم: چه خبر, آنقدر سر و صدا می کنی. شاپرک بهاری در حالی که می دود, می گوید: آخه تو بازیی که می کنیم تو یه هیولایی و ما باید از دستت فرار کنیم.

Labels: ,


 

Friday, June 06, 2008

آی دلبرم, آی دلبر

گرچه تو مرا دلبر صدا می زنی, اما دلبر صفتی است برازنده تو.



دلبر شیرینم پنج سالگی ات مبارک.

Labels: ,


 

Monday, June 02, 2008

گل کدوم بهاری؟*

تا وقتی بادکنکها باد نشدند و کاغذ رنگیها را آويزان نکردم, باور نکرد که تولدش است. تازه پس از آن با ذوق و شوق لباسهايش را پوشيد و موهايش را ژل زد. با ديدن کيک چشمانش از شادی برق زد و از ديدن هدايا ذوق زده شد. ولی جالب ترین و به یاد ماندنی ترین قسمت تولدش, وقتی بود که به اين شکل در آمد.




روز بعد همين که چشم باز کرد, گفت: يادته ديروز بابا بهم اسپری زد؟ خيلی خنده دار بود.



*این متن را جز انبوه مطالبی که نوشته ام و از یاد برده ام پابلیش کنم, پیدا کردم. مربوط به سال پیش است.

Labels: ,


 

Monday, May 26, 2008

جیش خسته!

در خواب حضور کسی را احساس می کنم. لای چشمانم را باز می کنم. شاپرک بهاری را می بینم که پایین تخت نشسته است. می پرسم: چی شده؟ می گوید: بیا ببین چرا تشکم خیسه.
از آنجا که سابقه خیس کردن رختخوابش را ندارد, حدس می زنم یا عرق کرده یا خواب آلود بوده و لیوان آبش را برگردانده است. اما وقتی می بینم فقط وسط تشکش خیس است و ش.ورت و شلوارش را هم عوض کرده است, می فهمم
چه اتفاقی افتاده است.
صبح می گویم: گلم چطور شد دم صبح جیش کردی؟ تو که هر وقت جیش داشتی خودت بلند می شدی, می رفتی توالت.
می گوید: آخه جیشام خسته بودن, می خواستن تو تخت بخوابن.
می گویم: اما باید به جیشات بگی که اونا فقط تو توالت می تونن بخوابن.
مطیعانه می گوید: باشه, بهشون می گم.

Labels: ,


 

Friday, May 23, 2008

دیو یا دلبر؟

شاپرک بهاری دستش را دور گردنم می اندازد و در حالی که با تحسین نگاهم می کند, می گوید: maman tu es très belle *

نیم ساعت بعد, شاپرکها در جستجوی هم با سر وصدای زیاد از این اتاق به آن اتاق می دوند و بازی می کنند. دست شاپرک بهاری را می گیرم و می برم تا مسواکش را بزند و آماده خواب شود. شاپرک برفی را نیز برای مسواک زدن روانه دستشویی دیگر می کنم. شاپرک بهاری, برادرش را صدا می کند و می پرسد: چی کار می کنی؟
ـ مسواک می زنم. تو چی کار می کنی؟
ـ منم دارم مسواک می زنم. ولی یه هیولا اینجاست.
توجهی نمی کنم و شاپرک بهاری را بعد از تمام شدن کارش به اتاقش می فرستم. به سراغ شاپرک برفی می روم. می بینم مسواک در دهانش است ولی مشغول بازی است. شاپرک بهاری سر می رسد, رو به برادرش می گوید: وای هیولا اومده پیش تو و با سرعت به طرف اتاقش می دود. به دور و برم نگاهی می اندازم, جزخودم و شاپرک برفی کس دیگری را نمی بینم.

*مامان تو خیلی خوشگلی.

Labels: ,


 

Wednesday, May 21, 2008

بهاری پاتر

شاپرک بهاری طبق معمول نیمه شب بیدارم کرد تا لیوانی آب برایش بیاورم. اما برخلاف همیشه, بعد از نوشیدن آب نخوابید و گفت: پام درد می کنه.
خواب آلود پرسیدم : کجای پات؟
قوزک پایش را نشانم داد.
شروع به ماساژ دادن پایش کردم ولی همچنان گریه می کرد. پس از چند دقیقه ماساژ, کرم و ... در نهایت قرص مسکنی به او دادم و فورا به خواب رفت.
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه ازش پرسیدم : گلم, دیشب پات چرا یه دفه درد گرفت؟
گفت: برای این که لرد ولدمور رفته بود تو تنم.
با تعجب گفتم: لرد ولدمور؟
گفت: آره, مگه ندیدی* وقتی لرد ولدمور تو تن هری رفته بود, هری درد داشت.

* اشاره به فیلم « هری پاتر و محفل ققنوس» می کرد.

Labels: ,


 

Thursday, April 10, 2008

بچه های دیروز, بچه های امروز

«حالا که این کارو کردی, تو دیگه خواهرمن نیستی. من می رم برای خودم از فروشگاه کوروش یه خواهر می خرم.»

معدود دفعاتی که خواهرم به تلافی شیطنتهای کودکانه ام, بی خیال این جملات را بر زبان می آورد نمی دانست ذهن مرا به چه نبردی فرا می خواند. کشمکشی میان احساس حسادت به دختری که قرار بود جای مرا در قلب خواهرم و شاید سایر اعضا خانواده پر کند , ترس از غریبه ایی که معلوم نبود با آمدنش چه تغییراتی پیش می آمد, از یک سو و میل به دفاع ازآنچه انجام داده بودم و خواهرم را مستحقش می دانستم و نقشه کشیدن برای برداشتن پولهای خواهرم از سوی دیگر برای مدتی فکر مرا به خود مشغول می کرد. اما در نهایت احساسات غلبه می کرد و در صدد جبران برمی آمدم.

یک روز که خسته بودم و شاپرک برفی بی توجه به تذکرهای من روی تختش بالا و پایین می پرید و سر و صدا می کرد, گفتم: باشه, حالا که این کارو می کنی. من دیگه مامانت نیستم. می رم مامان یه پسر دیگه می شم.
شاپرک بهاری بی هیچ واهمه و با قاطعیت گفت: تو نمی تونی مامان پسر دیگه ایی بشی.
پرسیدم: چرا نمی تونم?
گفت: چون تو هر خونه ایی که بخوای بری, اون پسرا می گن ما خودمون مامان داریم.
دست می گذارم روی نقطه حساسش وگفتم: خب پس من یه نی نی می آرم و می شم مامان اون که به حرفام گوش بده.
شاپرک بهاری خونسردانه گفت: اون نی نی ام وقتی بزرگ بشه شیطونی می کنه.

سکوت می کنم و به فکر فرو می روم که چطور من که بارها تمام طبقات فروشگاه کوروش را گشته بودم, این امکان را زیر سوال نمی بردم و گرفتار احساسات می شدم ولی شاپرک بهاری که مخالف سرسخت داشتن خواهر و برادر دیگری است به دام من نمی افتد و منطقی جواب می دهد؟ که شاپرک گفتگو را به نفع خود خاتمه داد و گفت: حالا اگه نمی خوای مامان ما باشی, می تونی بازم پیش مون بمونی و باهامون حرف بزنی.

Labels: , ,


 

Friday, February 22, 2008

بادکنک

شاپرک بهاری بادکنکی را کمی باد شده بود, نشانم داد و با غرور گفت: ببین, من بادش کردم.
ـ آفرین.
ـ می دونی چه جوری بادش کردم؟
ـ چه جوری؟
ـ سرش را باز کردم, گذاشتم جلوی دهنم . بادمو دادم توش.

Labels: ,


 

Wednesday, February 20, 2008

بابانوئل بهاری




دو هفته قبل از نوئل

شاپرک بهاری: هر وقت برف بیاد, بابا نوئل هم می آد.
من: گلم , نوئل روز بیست و پنجم دسامبره که بابا نوئل تو اون روز می آد. چه برف بباره و چه نباره.
شاپرک بهاری: نه ,نه. وقتی برف بیاد, بابا نوئل هم می آد.

یک هفته قبل از نوئل

در مرکز خریدی, شاپرکها با خوشحالی درآغوش بابانوئلی که در جلوی کاج بزرگی نشسته,جای می گیرند تا عکس یادگاری بگیرند. به شاپرک بهاری که برخلاف برادرش عمیقا به وجود بابانوئل اعتقاد دارد, می گویم: اینم بابانوئل.
می گوید: این که بابا نوئل نبود.
با تعجب می پرسم: چطور؟
می گوید: برای این که بابا نوئل یک کیسه پر از کادو داره. این فقط لباس بابا نوئل را پوشیده.

چند روزقبل از نوئل

شاپرک بهاری با بغض: داداش می گه بابا نوئل وجود نداره.
من: تو فکر می کنی وجود داره؟
شاپرک بهاری: آره.
من: خب پس منتظر باش تا برات هدیه بیاره.

شب قبل

شاپرک بهاری گریه می کند و می گوید: برف نیامده دیگه بابانوئل نمی آد.
من: چرا, چرا. فردا بابانوئل حتما می آد.
شاپرک بهاری: نه, فقط وقتی برف بیاد اونم می آید.
من: ببین گلم فردا نوئله حتی اگه برفم نیاد بابانوئل می آد. تو کارتونا و فیلما همیشه نوئل برفیه ولی هر سال که برف نمی آد.مطمین باشه که فردا بابانوئل می اد.

نوئل

صبح از خواب بیدار می شود وبه کنار من می آید و با کمی نگرانی و هیجان می پرسد: بریم نگا کنیم ببینم بابانوئل اومده یا نه؟
_باشه بریم.
وقتی کادوها را می بیند, ذوق زده می شود.

فردای نوئل

صبح از خواب بیدار می شود و باز پیش من می آید و می گوید: بریم ببینم شاید بابانوئل بازم برامون کادو آورده باشه.

دو هفته بعد

از شکلاتهای باقیمانده نوئل بهش می دهم. به شکلاتها خیره می شود و سپس می گوید: این از همون شکلاتایی که بابانوئل برامون اورده بود.
به اشتباه خودم پی می برم و می گویم: آره, درسته از هموناست.
می پرسد: تو اینا را از کجا خریدی؟
-از همون فروشگاهی که همیشه خرید می کنیم.
-پس بابانوئل هم ازاونجا خریداش رو می کنه.
-آره, فکر کنم از ازاونجا خرید می کنه.

یک ماه بعد

شاپرک بهاری: پس کی برف می آد بابانوئل برامون کادو بیاره؟

Labels: ,


 

Wednesday, February 06, 2008

عافیت باشه

شاپرک بهاری, نقاشیی را که در مدرسه کشیده بود, نشانم داد و گفت: ببین خودموکشیدم. گفتم: به به, آفرین, چقدر قشنگ کشیدی. چه رنگای خوشگلی.
شاپرک با غرورجزییات نقاشیش را برایم شرح داد. و بعد نقاشی را روی میز پدرش گذاشت تا به او نیز نشان دهد. گفتم: خیلی قشنگ بود. گلم حالا می تونی منو بکشی.شاپرک بهاری قاطعانه گفت: نه و ادامه داد: تواگه نقاشی می خوای باید خودت بکشی. برای این که هرکسی باید کارخودش را بکنه.

***

به شاپرکها شب بخیر گفتم و چراغ را خاموش کردم. همین که از اتاق بیرون آمدم, عطسه ایی کردم. شاپرکها گفتند: عافیت باشه. شاپرک بهاری از برادرش پرسید: می دونی عافیت باشه یعنی چی؟
شاپرک برفی: نه, نمی دونم. شاپرک بهاری: فکر کنم یعنی جلوی دهنتو بگیر.

Labels: ,


 

Wednesday, June 06, 2007

یک نفر می آید که من منتظر دیدنشم

همدم ماههای انتظار ‌چهار سال پیش من
و
زمزمه این روزهایم

***

من: عزیز دلم، تولدت مبارک.
شاپرک بهاری: تولدم که نیست.
من: ‌چرا گلم. امروز تولدته.
شاپرک بهاری: اگه تولدم پس کیکم کو؟
من: امرور تولدته ولی شنبه برات ‌جشن می گیریم.
شاپرک بهاری: نه، کیک ندارم پس امروز تولدم نیست.

***

من: بیا گلم گوشی را بگیر با مادر برزگ حرف بزن. می خواد تولدت را تبریک بگه.
شاپرک بهاری با خوشحالی: می خواد برام کیک بیاره.
من: نه، می خواد بهت تبریک بگه.
شاپرک بهاری: من که کیک ندارم.

Labels: ,


 

Saturday, March 31, 2007

هفت سین بهاری



شاپرک بهاری، یک ظرف از سری ظروفی که سر سفره هفت سین گذاشتم را از داخل کمد برداشت و گفت: چرا تو این یکی چیزی نذاشتی؟ گفتم: چون دیگه چیزی نبود که توش بذارم.
شاپرک بهاری، با قیافه حق به جانبی گفت: خب می تونستی تو اینم پیاز بذاری.

Labels: ,


 

Monday, January 15, 2007

خداحافظی

جلوی در کلاس که می رسیم، می گوید: « بغلم کن.» دستهایش را محکم دور گردنم حلقه می کند، صورتش را به صورتم می چسباند و می گوید: « گریه نکنم؟»
- نه گریه نکن.
- اون وقت تو می آیی دنبالم؟
- آره، من عصری می آم دنبالت.
- خیلی دوستت دارم.
- منم خیلی دوستت دارم.
- من خیلی خیلی دوست دارم.
- منم تو رو خیلی خیلی دوستت دارم. قد یه دنیا.
- می خوام بوست کنم. ... اون ورم می خوام بوس کنم.
- حالا برو پشت شیشه وایستا تا بیام برات دست تکون بدم.
- خوب بوست نکردم. می خوام یه بار دیگه بوست کنم. ...
- بای بای
- بیا بیا یه کاریت دارم.
- بله؟
-می خوام باز بوست کنم.من تو را خیییییییییییلی دوست دارم.
- منم خیلی خیلی دوستت دارم. تو عزیز دل مامانی. تو عشق منی ...
حسی آشنا در این لحظه وجود دارد. حسی که ذهنم را به جستجو وامی دارد. ... می شناسمش. بارها تجربه اش کرده ام. ... در فرودگاه مهر آباد هستم. پاسپورتم را نشان داده ام و حالا باید وارد سالن مسافران شوم جایی که از ورود همراهان جلوگیری می شود. چند قدم بر می دارم اما قبل از گذشتن از خط قرمز برمی گردم، به سوی مادر و پدرم. آنان نیز چند قدمی جلو آمده اند. گویی می دانسته اند که بر می گردم یا شاید آرزو می کردند که برگردم. دستهایم را محکم دور گردنشان حلقه می کنم، صورتم را به صورتشان می چسبانم. زبانم نمی چرخد که چیزی بگویم ولی زبان بدن به تفصیل همه را می گوید. لحظه ایی چشم در چشمشان می دوزم. مادر می بوسدم و سوال ناگفته ام را پاسخ می دهد: « گریه نکن. چشم به هم بزنی دوباره برگشتی.»

Labels: ,


 

Sunday, October 22, 2006

بهار دل نازک من



چهار سال پیش سفری را آغاز کردی، که نه تنها به زندگیمان بلکه به این صفحات نیز جلوه دیگری بخشید. اکنون چهار سالگی شیدای شاپرک را با تو آغاز می کنم. با تو ای به لطافت صبح، به طراوت بهار، به گرما و درخشندگی خورشید و پرهیاهو چون آواز دسته جمعی پرندگان، با تو و برای تو بهار دل نازک من*

اولین روز مدرسه

وسایلت را برمی دارم. به همراه تو برادرت راهی مدرسه می شویم. به نزدیکی مدرسه که می رسیم بغض می کنی و می گویی: من نمی خوام برم مدرسه.
- امروز مدرسه ات شروع شده. ببین بچه های دیگه رو. اونا ام مثل تو از امروز می رن مدرسه.
گریه می کنی و می گویی: نه، من دوس ندارم. من می خوام برم خونه.
اسباب بازی های داخل کلاس را نشانت می دهم و می پرسم: با کدومشون می خوای بازی کنی؟
در حالی که دستم را می فشاری، گریه می کنی و می گویی: هیچ کدوم. می خوام برم خونه.
پازلی را برایت می آورم و تو مشغول بازی می شوی. می گویم: خب تو با اینا بازی کن تا ظهر بیام دنبالت. گریه می کنی و می گویی: آخه بازی کنم خسته می شم. می خوام برم خونه.
بالاخره خداحافظی می کنم و با بغضی در گلو به خانه می آیم.
ظهر به همراه بچه های دیگر منتظر نشسته ایی. از چشمانت پیداست که تا چند لحظه پیش گریسته ایی. در آغوش می گیرمت. نگرانی از چشمانت می گریزد.

دو هفته اول

هر روز که از مدرسه می آیی، می گویی: امروز گریه کردم.
-چرا؟
- برای این که تو نیامدی دنبالم.
- من که به موقع اومدم دنبالت.
- اون موقعی که من می خواستم نیامدی دنبالم.

و هر شب قبل از خواب

- فردا من گریه می کنم.
- چرا؟
- آخه تو نمی آیی دنبالم.
- تا تعطیل شی، من می آم دنبالت.
- خب تا اون موقع گریه می کنم.

ـ من گریه می کنم، باشه؟
- فکر کن ببین غیر از گریه چه کار دیگه ایی می تونی بکنی؟
- نه، من دوس ندارم. دوس دارم گریه کنم، باشه؟
- باشه.

هفته سوم

- تو کی می آیی دنبالم؟
- هر وقت تعطیل شدی می آم.

چند دقیقه بعد
- تو کی می آیی دنبالم؟
- وقتی ناهارت رو خوردی، خوابیدی، تو حیاط بازی کردی، می آم دنبالت.
چند دقیقه بعد
- تو کی می آیی دنبالم؟
-...
قبل از خواب
- من بیدار شدم، می خوام یه چیزی به بابا بگم.
- باشه، بگو.
- می خوام بگم کی می آیی دنبالم؟ نه بذار الان برم ازش بپرسم.

معلم ات برگه ایی داده تا عکس چیزهایی که دوست داری و چیزهای که دوست نداری را در آن بچسبانیم. عکس کواسان، بستنی، سطل و ماسه ، آهن ربا و ... را می چسبانم. می پرسم: گلم تو چی دوست نداری؟ می گویی: غذای مدرسه رو.
معلم ات می گوید که ظهر هیچ نمی خوری.

هفته چهارم

از مدرسه که می آیی، می پرسی: من فردا تعطیلم؟
- نه فردا باید بری.
-پس کی تعطیلم؟
- آخر هفته تعطیلی.
- حالا از خانومم بپرس. شاید فردا تعطیلم.

هفته پنجم

پدرت با سرعت کارهایش را انجام بدهد و زودتر از معمول به دنبالت می آید. با دیدن او می گویی: آخه الان چرا اومدی دنبالم. من که هنوز عصرونه ام رو نخوردم.

در حیاط مشغول بازی هستی ، مرا می بینی و به سویم می آیی. می گویم: بریم خونه. می گویی: نه حالا صبر کن من هنوز بازیم تموم نشده.

***
سکوت حاکم بر محیط و نور اندکی که از پشت چشمان بسته ام حس می کنم، دلالت بر صبح زود هنگام یک روز تعطیل دارد. اما تو که به کنار تختم آمده ایی بی هیچ نشانی از خواب در صدایت،می گویی: «چشاتو واکن. چشاتو واکن. می خوام یه چیزی بگم.» فکر خواب طولانی روز تعطیل را از سر بیرون می رانم و چشمانم را می گشایم. می خندی و می گویی: «من تو رو خیلی دوست دارم.»


* برگرفته از ترانه ایی از شهریار

Labels: ,


 

Wednesday, July 26, 2006

هاپو

دست در دست شاپرک بهاری،‌ در خیابان قدم می زدم و به سوالات بی پایانش جواب می دادم. که شاپرک بهاری کنار خیابان را نشانم داد و گفت: ببین، ببین. اینجا یه هاپویی پی پی کرده.
گفتم: آره.
شاپرک بهاری پرسید:‌ چرا هاپو خودش را نگه نداشته، تا بره خونه شون تو توالت پی پی اشو بکنه.

***
شاپرک بهاری همه حیواناتش را روی تخت چیده بود و با آنها بازی می کرد. از میان آنها هاپوی محبوبش را بغل کرد و بعد از ناز و نوازشش پرسید: چرا هاپو ام مثل من بزرگ نمی شه؟‌ چرا هاپو مثل من راه نمی ره؟

***‌

شاپرک بهاری با دیدن سگی در پارک، از بازی دست کشید و به سمت سگ رفت. پس از چند دقیقه نوازش کردن سگ، اسمش را به سگ گفت و پرسید: هاپو اسم تو چیه؟ سگ آرام نشسته بود و از نوازش شاپرک لذت می برد. شاپرک سوالش را چند بار تکرار کرد و چون جوابی نشنید با عصبانیت گفت: هاپو جوابم را نمی ده. گفتم : هاپو که زبون نداره . شاپرک بهاری ناباورانه نگاهم کرد و گفت: چرا؟‌ من دیدم که زبون داره.

***
شاپرک بهاری به همراه هاپوی محبوبش سه بار در حالی که مشغول کار بودم، به کنارم آمده و گفته بود: «می تونی برام بیسکویت بیاری» و من با این که گفته بودم : «باشه» ولی فراموش کرده بودم. در نهایت شاپرک بهاری جلوی در اتاق ایستاد و با عصبانیت گفت: باید برام بیسکویت بیاری.
گفتم: آخ می بخشی که یادم رفت. الان برات می آرم. ولی گلم، دوست ندارم بگی باید، بهتر بگی لطفا.
شاپرک بهاری مکثی کرد و سپس گفت: لطفا باید برام بیسکویت بیاری.

Labels: ,


 

Friday, April 28, 2006

سوپریز

بعد از ساعتها بازی در پارک، در چند قدمی خانه، شاپرک برفی بهانه می گرفت که دیگر نمی تواند راه برود. برای این که به رفتن تشویقش کنم، گفتم:‌« بیاین زود بریم خونه، وقتی لباسا را عوض کردین، دستاتون رو شستین، براتون یه سورپریز دارم.»
شاپرک برفی با خوشحالی پرسید: «چیه سورپریزت؟» گفتم: «اگه بگم که دیگه سورپریز نیست. زود بیاین بریم خونه تا خودتون ببینین.»
شاپرک برفی در حالی که به سمت خانه می دوید، می گفت: « سورپریز می خوام. سورپریز می خوام.» شاپرک بهاری هم به تقلید از برادرش می گفت:« سوپریز می خوام. سوپریز می خوام.»
وقتی به خانه رسیدیم، شاپرک بهاری خیلی زود لباسهایش را عوض کرد و دستهایش را شست و گفت: «حالا بیا برام سوپ بریز بخورم.» با تعجب گفتم: «سوپ می خوای؟ اما سوپ نداریم که. شام جوجه کبابه.» شاپرک بهاری با دلخوری گفت: « خودت گفتی دست بشورین، لباس عوض کنید سوپ می ریزم براتون.»

Labels: ,


 

Friday, March 03, 2006

سحر موسيقي

مردي با آکاردئون سوار مترو شد و شروع به نواختن کرد. چشمان شاپرک بهاري برقي زد و گفت: بيا برقصيم. همان طور که نشسته بود، دستها و بدنش را تکان مي داد و مي رقصيد. به اصرار از من نيز مي خواست همراه او برقصم.
نزديک ايستگاهي که بايد پياده مي شديم، گفتم:‌ گلم، آماده شو مي خوايم پياده شيم. شاپرک بهاري در حالي که همچنان مي رقصيد، گفت: نه، موزيکش قشنگه. صبر کن تموم شه، بعد پياده شيم.

Labels: ,


 

Wednesday, February 08, 2006

ادبانه

شاپرک بهاري، سرفه ايي کرد و گفت:‌ دهنم تلخه.
حدس زدم از گوشه و کنار چيزي برداشته و به دهان گذاشته، از اين رو گفتم: تف کن.
اما شاپرک بهاري گفت: نه، آب بده بخورم. تف ادبانه نيست.

**
من: گلم وقت خوابه، بيا بخواب.
شاپرک بهاري: الان خوابم نمي آد، بذار خستگيم گنده بشه، بعد.

Labels: ,


 

Tuesday, January 31, 2006

استدلال

شاپرک بهاري: مي خوام برم پارک.
همسرم: نه، خيلي سرده. نمي شه بريم.
شاپرک بهاري: خب جلقه منو بپوش، بريم.

Labels: ,


This 
page is powered by Blogger. Isn't yours?