Thursday, January 29, 2009
عهد عتیق
شاپرک برفی می پرسد: دی وی دی اش را داشتی یا تلویزیون می داد؟
می گویم: اون موقع ها که هنوز سی دی و دی وی دی نبود. تلویزیون هفته ایی یه بار یه قسمتش را پخش می کرد.
شاپرک برفی با تعجب نگاهم می کند و باز می پرسد: اون وقت کارتونایی رو که دوست داشتی چطوری می دیدی؟
می گویم: اون موقع ها فیلم ویدیو بود که البته همه هم نداشتن.
ظاهرا قانع می شود و می رود . بعد سر شام بی مقدمه می پرسد: اون موقع که تو کوچک بودی ماشین بود؟
Labels: شاپرک برفی
Friday, July 04, 2008
عکسهایی ازسفر شاپرک برفی
بازدید از شهر, همراه راهنما
بازدید از قلعه
رسیدن به محل اقامت
ماهیگیری
نقاشی آب رنگ
ورزش و بازی در هوای آزاد
موسیقی و رقص
خوردن عصرانه (همراه با مادربزرگ یکی از بچه ها)
Labels: شاپرک برفی, عکس
Wednesday, July 02, 2008
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
با هیجانی وصف ناپذیر فاصله محل کارم تا مدرسه را طی کردم. در حالی که می ترسیدم اتوبوس قبل از من رسیده باشد, بیست دقیقه منتظر نشستم تا اتوبوس رسید. شاپرک از پشت شیشه اتوبوس دست تکان داد. و به محض پیاده شدن از اتوبوس شروع به تعریف از سفرش کرد.
برای استقبال از مسافران و آشنایی با مربیانی که در این پنج روز همراهیشان کرده بودند, پدر و مادرها یکی از سالنهای مدرسه را تزیین کرده و پذیرایی مختصری را تدارک دیده بودند.
پس از گذراندن ساعتی با هم, مسافران بی تاب تعریف جزییات سفر و بی قرار نشان دادن یادگاریهایی که خریده بودند, نقاشی هایی که کشیده بودند, نامه هایی که دریافت کرده بودند و ... راهی خانه شدند.
همین که به خانه رسیدیم, شاپرک برفی چمدانش را باز کرد تا یادگاریهایش را در آورد, که شامل یک عینک آفتابی با ستاره ایی روی هر کدام ازشیشه هایش, یک قایق ماهیگیری کوچک, لاک پشتی از صدف و دو کارت پستال می شد, به اضافه یک صدف سن ژاک مزین به نامش , که داخل آن شکلات و آب نبات بوده و مادر بزرگ یکی از بچه ها که ساکن آن منطقه است, به عنوان سورپریز برای هرکدامشان آورده بوده است.
دوش گرفتنش بیش از نیم ساعت طول کشید. چون به تفصیل تک تک بازیهای گروهی را شرح داد. هم چنین گفت وقتی روز آخرمعلم پرسیده بوده چه کسی می خواهد باز هم بماند, همه دست بالا کرده اند.
******
درجلسه ایی که برای آشنایی والدین ومعلم با یکدیگر و شرح برنامه های آموزشی در ابتدای سال تحصیلی برگزارشد, معلم شاپرک برفی گفت که در صورت فراهم شدن شرایط, طبق روال چهار سال گذشته, این سفرجز برنامه آموزشی بچه ها خواهد بود.
در ماه فوریه, اولین جلسه مربوط به این کلاس برگزارشد. معلم شاپرک برنامه ها و هدف سفررا توضیح داد وعکسهای سفر سال قبل و کاردستی و نقاشی های بچه ها را نشان داد. مسول مرکزی که قرار بود بچه ها در آنجا اقامت کنند, نیز ضمن نشان دادن عکس و نقشه مرکز درباره امکانات تفریحی آنجا, غذا, محل خواب, امنیت و ... صحبت کرد.
در دومین جلسه در اواخر ماه مه , فرم های لازم (شامل فرم سوابق بیماری, تاریخ واکسیناسیون و ..., رضایت نامه برای مداوا در صورت بروز سانحه, رضایت نامه برای سفربا قطار سریع السیر, لیست وسایل مورد نیاز, پاکتی برای گذاشتن پولی که بچه ها یادگاری بخرند, آدرس مرکز برای مکاتبه, شماره تلفن تماس و چندین توصیه برای والدین) در اختیار والدین قرار گرفت.
هزینه سفر برای هر نفر نزدیک به چهار صد یورو تعیین شده بود که هفتاد و پنج یورو از این مبلغ را شهرداری می پرداخت. در حدود پانزده یورو نیز از فروش بلیت کنسرت( پدر موزیسین یکی از بچه ها به همراه گروهش در مدرسه برپا کردند), فروش کیک (که توسط مادران بچه ها پخته شده بود), کارت تبریک عید و یادداشت های آهن ربا دار توسط والدین در جلوی مدرسه فراهم شد. پرداخت بقیه مبلغ به عهده والدین بود که در صورت تمایل می توانستند به صورت اقساط بپردازند. البته معلم شاپرک تاکید کرد که اگر خانواده ایی قادربه پراخت هزینه نباشد, حتما راه حلی پیدا خواهد کرد تا همه بچه ها به سفر بروند. اما در نهایت یکی از دختران کلاس به خاطر مخالفت والدینش از سفر باز ماند. تلاشهای پیگیرانه معلم و سایر والدین برای جلب رضایت والدین بی نتیجه ماند.
بچه ها با اتوبوس مسافرتی ابتدا به شهری دیدنی و معروف رفته و همراه با راهنما از موزه و قلعه ایی به نام دیدن کرده بودند. سپس به سمت محل اقامتشان حرکت کرده و چهارشب باقیمانده را آنجا گذرانده بودند. معلم و دو مربی دیگر بچه ها را در این مدت همراهی کرده بودند. یک هنرمند نقاش نیز عهده دار جلسات نقاشی با آب رنگ بوده است.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Friday, June 27, 2008
تمومه اتنظار می آد همرات بهار
***
دیشب, شاپرک برفی و سه نفر دیگر از هم کلاسی هایش گزارش روز را دادند. به یاد نمی آورم چند بار دکمه تکرار پیام را زدم. اما خوب می دانم هر بارکه صدایش را شنیدم چه حسی داشتم. و چقدر آن بوس گنده ایی که آخر پیامش فرستاد, مزه داد.
***
مسافران کوچکمان با کوله باری از تجربه های بزرگ, امروزساعت ۵ و نیم عصر می رسند.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Thursday, June 26, 2008
noma numa yei
**
امروز چهارمین روز «کلاس کشف و شهود» یا «کلاس دریا»ی شاپرک برفی است. فردا برمی گردند. ماهیگیری, دیدن صدف های زنده, نقاشی آب رنگ, بازدید از قلعه, نوشتن نامه برای خانواده, ... جز فعالیتهای سه روز اول بوده است.
هنوز هیچ نامه ایی از شاپرک دریافت نکرده ایم. ولی سه نامه برایش فرستاده ایم.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها, موسیقی
Monday, June 23, 2008
کلاس کشف و شهود
همین که کلمه خداحافظی را می شنوم, چشمانم پر ازاشک می شود. زود صورتم را به صورت شاپرک برفی می چسبانم تا چشمانم را پنهان کنم. بغض چنان گلویم را می فشرد که هیچ نمی توانم بر زبان بیاورم. عاقبت با صدایی لرزان برایش آرزوی سفری خوش و روزهایی خاطره انگیز می کنم. جلوی اتوبوس عکسش را می گیرم و با انگشت قطره اشک مهارنشدنی را پاک می کنم.
می ایستم تا اتوبوس دور بزند و برایش دستی تکان دهم. با دوستش مشغول صحبت است و نمی بیندم. مادرهم کلاسی اش می گوید: پنج روز زود می گذره.
ساعت ۱۱ و نیم دیگر نمی توانم جلوی اشکها را بگیرم. می روم در دستشویی محل کارم و یک دل سیر گریه می کنم.
حالا بی قرارم تا ساعت ۷ و نیم شب برسد و من فعالیت های امروزرا از زبان پنج نفراز بچه های کلاس بشنوم.
***
کلاس شاپرک برفی همراه کلاسی از یک مدرسه دیگر از منطقه ایی دیگر به مدت پنج روز به کنار دریا رفتند. اصطلاحا به این برنامه کلاس کشف و شهود( CLASSE DE DECOUVERTE ou CLASSE DE MER)می گویند که جز برنامه مدرسه است و تعطیلات محسوب نمی شود. در این مدت والدین و بچه ها فقط می توانند با هم مکاتبه کنند. هر شب پنج نفر از بچه ها هر کدام به مدت یک دقیقه فعالیت های آن روز را بازگو می کنند. والدین می توانند با تماس با شماره مخصوصی صدای این بچه ها را بشنوند. هم چنین عکسها و خبرهای کلاس در جلوی مدرسه به نمایش گذاشته می شود.
هدف از این برنامه آشنا کردن بچه ها با دریا, آب, حیوانات و در کل طبیعت, نشان دادن اهمیت محیط زیست, حفظ آن و وظیفه هر فرد در قبال آن, بازدید از موزه, بناها و مناطق جالب, فراهم آوردن فرصتی برای بروز و کشف استعداد و علاقه بچه ها, فعالیت های هنری, آشنایی با زندگی اجتماعی و احترام به دیگران, آموختن مفاهیم علمی, کمک به استقلال و رشد بچه ها و ... است.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Wednesday, June 18, 2008
سرود ملی منچستر
من: نمی تونم گلم, می خوام فوتبال ببینم. ایتالیا بازی داره.
شاپرک برفی: چند بار بازی ایتالیا را می بینی؟ چند شب پیش بازی ایتالیا رو دیدی.
***
بازیکنان هلند و فرانسه وارد زمین می شوند. به خط می ایستند و مارسییز پخش می شود. ازشاپرک برفی می پرسم: این سرود رو می شناسی؟
می گوید: نه.
توضیح می دهم: این مارسییزه, سرود ملی فرانسه . هر کشوری یه سرود ملی داره...
فوری می پرسد: اسم سرود ملی منچستر نه یعنی پرتغال چیه؟
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Thursday, June 12, 2008
فلسفه
من: تو چی فکر می کنی؟
شاپرک برفی: من این طوری فکر نمی کنم.
من: به چه دلیلی؟
شاپرک برفی: چون اگه خدا تو آسمون بود. یعنی تو فضا بود. اون وقت سفینه هایی که می رن فضا باید می دیدنش.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Thursday, April 10, 2008
جادوی فیلم
هنرپیشه هایی که نقش های سوپرمن, بت من, اسپیدرمن, جیمز باند, اوشن و زورو را بازی کرده اند و همچنین آنهایی که در کنار این هنرپیشه ها نقشی داشته اند, را می شناسد. اگر پنج دقیقه از فیلمی را ندیده باشد, آن فیلم در دسته فیلم هایی که ندیده است, قرار می گیرد. با یک بار دیدن فیلم قانع نمی شود. گاه و بی گاه یاد صحنه هایی از فیلم های مورد علاقه اش می افتد و با جزییات همه را تعریف می کند. با این همه به محدودیت سنیی که برای بعضی از فیلم ها وجود دارد, احترام می گذارد , اگر چه پارک ژوراسیک را دیده ولی دیدن «هری پاتر و جام آتش» را به سالهای آینده موکول کرده است. حاضر است از خواب و خوراک وحتی برخی تفریحات دیگر برای تماشای فیلمی بزند.
در یک کلام عاشق فیلم است شاپرک برفی, درست مثل خودم.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Monday, February 04, 2008
دندان
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Tuesday, September 11, 2007
حتی اگه هيچ پروانه ايی پرواز نکنه؟
من: آره گلم, می ريم.
شاپرک برفی: صبح از خواب بيدار شديما.
من: بايد ببينيم ساعت چند بيدارمی شيم.
شاپرک برفی: بعد از اين که بت من ديدم.
من: باشه, می ريم.
شاپرک برفی: حتی اگه هيچ پروانه ايی پرواز نکنه؟
من با تعجب : منظورت چيه؟
شاپرک برفی: منظورم اينه که جوجويی پرواز نکنه؟
من: گلم بيشتر توضيح بده.
شاپرک برفی با بی حوصلگی: يعنی هيچ کس نباشه.
من: آهان. منظورت اينه که پرنده پر نزنه.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Friday, June 22, 2007
یاد زیبا
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Monday, March 26, 2007
هفت سین برفی
شاپرک برفی با کنجکاوی دور میز هفت سین می گشت و هر کدام از وسایل را برمی داشت، نگاه و بو می کرد و دوباره سر جایشان می گذاشت. از فرصت استفاده کردم و گفتم: می دونی گلم، هر کدوم از اینا نشونه و سمبل یه چیزیه. مثلا شمع، فکر می کنی سمبل چیه؟
شاپرک برفی فکری کرد و گفت: سمبل آتیش.
ذوق زده شدم و گفتم: آفرین. سمبل آتیش، نور، گرما. بعد پرسیدم: خب حالا آیینه نشونه چی می تونه باشه؟
شاپرک برفی گفت: آینه یعنی این که خودمون را توش می بینم.
گفتم: درسته، نشونه آینده. یعنی دوست داریم تو این سال خودمون را خیلی خوب توش ببینیم.
- سیب؟
- نشونه خوردنی.
- آفرین. نشونه خوردنیهای خوب و سلامتی.
- سبزه؟
- سمبل درخته.
- درسته. سمبل شکوفایی و سرسبزی.
- سیر سمبل چیه؟
شاپرک برفی بدون مکث گفت: سمبل بو.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Thursday, January 11, 2007
پاپا نویل

قبل از نویل
پشت جلد مجله ایی که در دست داشتم، تبلیغی با تصویر پاپا نویل تزیین شده بود. شاپرک برفی با دیدن آن گفت: « پاپا نویل واقعیت نداره.» گفتم: « تو این طوری فکر می کنی.» شاپرک برفی، برای اثبات نظرش، تصویر پاپا نویل را که سوار بر سوزتمه اش در آسمان پرواز می کرد، را نشانم داد و گفت:«یعنی تو فکر می کنی چنین چیزی واقعیت داره؟»
نویل*
کاج با خودش فکر می کند
درست است که من برف
ابر و باد سرد
و پرندگانی که آواز می خواندند، را از دست داده ام
در عوض، آنان به من
نور و شمع داده اند
و گوی های بلورین
و کودکانی که با لباسهای خواب
دور من می رقصند و آواز می خوانند
برای یک کاج
این سرنوشت زیبایی است
بعد از نویل
شاپرک برفی: پاپانویل چطور می آد تو خونه ها، هدیه ها رو می ذاره؟
من: همون جوری که اومد تو خونه ما گذاشت.
شاپرک برفی: اونا را که تو گذاشته بودی.
من: خب بقیه را هم مامان باباها می ذارن دیگه. مگه تو خودت نگفتی پاپا نویل واقعی نیست .
شاپرک برفی: اما امروز تو مدرسه، بعضی بچه ها می گفتن که هدیه اونا رو خود خود پاپانویل گذاشته.
* شعری از کتاب شاپرک برفی
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Thursday, November 02, 2006
خاله محبوب تو
شاپرک برفی: آره، برای هم کلاسیام، برای ایزابل، برای خاله.
***
شاپرک برفی، نقاشیش را نشانم داد و گفت: ببین چی کشیدم. نقاشی اش را نگاه کردم و گفتم: به به چقدر قشنگ کشیدی. چه آپارتمان بلندی، چه آسمون آبیی، چه درختایی، چه رنگای قشنگی. خب گلم، این دو تا آدما کی ان کنار خونه وایستادن؟
شاپرک برفی گفت: تو و بابایین. گفتم: چه جالب. پس شما کجایین؟ شاپرک برفی گفت: این خونه، خونه خاله ایناست. من و داداش، پیش خاله، تو خونه اییم.
***
دفتری که شاپرک برفی از مدرسه آورده بود را نگاه می کردم. به صفحه ایی رسیدم که از بچه ها خواسته بودند، نقاشیی به دلخواه بکشند. شاپرک برفی، خانمی با موهای بلند که دامنی به پا داشت و گوشواره هایی به گوش کشیده بود. از آنجا که شاپرک به ندرت چنین نقاشی هایی می کشد، از دیدن نقاشی بسیار تعجب کردم. فورا به اتاق شاپرک برفی رفتم و در حالی که آن صفحه را نشانش می دادم، با خوشحالی و اطمینان از حدسم گفتم: گلم، اینجا منو کشیدی. شاپرک نگاهی به نقاشی انداخت و با خونسردی گفت: نه . خاله رو کشیدم.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Wednesday, July 26, 2006
آبی هوایی
من: کدوم تی شرتت رو؟
شاپرک برفی: تی شرت آبییه. همون که آبی هوایی بود.
من: آبی هوایی؟
شاپرک برفی: آٰره، همون که تازه خریده بودم.
من: آهان آبی آسمانیه را می گی.
***
شاپرک برفی: می دونی آقاها وقتی از یه خانومی خوششون می آد، بالای سرشون یه قلب درست می شه.
من: عجب! تو از کجا می دونی؟
شاپرک برفی: خب من تو کارتونا دیدم.
من: آهان.
شاپرک برفی: آٰره ، اون وقت آقاها یه کارتی که روش عکس قلب باشه یا یه گردنبد قلب کوچولو به خانوما می دن.
من: اینم تو کارتون دیدی؟
شاپرک برفی: نه اینو خودم می دونستم.
***
شاپرک برفی: بزرگا همه چی را می دونن؟
من: نه، خیلی چیزا هست که بزرگا ام نمی دونن و باید یاد بگیرن.
- آّهان.
- چطور مگه گلم؟
- هیچی، فقط می خواستم بدونم.
***
شاپرک برفی برای چند صدمین بار خواست کتاب« لافکادیو» را برایش بخواندم. شروع کردم به خواندن « روزگاری شیر جوانی بود که اسمش، خوب در واقع من هم نمی دونم اسمش چه بود چون در جنگل همراه عده ی زیادی از شیرها زندگی می کرد و اگر هم اسمی داشت حتما اسمی مانند جو یا ارنی یا شبیه اینها نبود. نه اسمش بیشتر شبیه اسم شیرها بود مثلا...» رو کردم به شاپرک برفی و پرسیدم: مثلا چی؟ شاپرک برفی فوری جواب داد: «الکس» با تعجب تکرار کردم: الکس؟ شاپرک برفی گفت: معلومه مگه تو «ماداگاسکار» ندیدی اسم شیر الکس بود.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Wednesday, June 21, 2006
فوتبال
شاپرک برفی گفت: آدیداس دو تا گل به پوما زد. یه آدیداس و یه پوما کارت گرفتن.
**
شاپرک برفی (در حال تماشای فوتبال): چرا هیچ خانمی تو زمین نیست؟
من: برای این که فوتبال آقایونه.
شاپرک برفی: خانوما ام فوتبال دارن.
من: بعله.
شاپرک برفی: تو فوتبال خانوما ام هیچ آقایی نیست؟
من: نه نیست.
شاپرک برفی: من دوست دارم فوتبال خانوما را هم ببینم.
**
من: شاپرک بیا بشینیم فوتبال ببینیم. الان رونالدینیو می آد. بازیش خیلی خوبه.
شاپرک برفی: رونالدینیو کاپیتانه؟
من: نه.
شاپرک برفی: من از کسی خوشم می آد که خوب بازی کنه، کاپینانم باشه، مثل زیدان.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها, فوتبال
Wednesday, March 15, 2006
خوابیدن در مدرسه
چند هفته پيش که مي خواستم شاپرک برفي را به خانه بياورم. معلم شاپرک با هيجان تعریف کرد که آن روز شاپرک براي اولين بار در کلاس خوابيده.
از آنجاکه شاپرک از چندين ماه قبل از سه سالگي ظهرها نمي خوابد، و چون هیچ وقت به ذهنم نمی رسید(بر حسب تجربه خودم در مدرسه)که در مدرسه نیز بتوان خوابید، موضوع برايم خيلي جالب بود. از این رو در راه خانه چند و چون ماجرا را از شاپرک پرسيدم. شاپرک تعریف کرد که چون آن روز صبح طبق معمول سه شنبه ها( با مدرسه) به استخر رفته و حسابی بازی کرده بوده, از خستگی خوابش برده. بعد يکي از هم کلاسي هايش (که او نیز خوابیده بود)بيدارش کرده تا با هم به سالن ژيمناستيک که ساير بچه ها در آنجا بودند، بروند. اما بچه ها مشغول جمع کردن وسايل بازي بودند. از این رو همگی به کلاس برمی گردند.
ابتدا فکر کردم چون آن روز بچه در کلاس حضور نداشتند، شاپرک توانسته بخوابد ولی شاپرک گفت که در روزهای دیگر نیز اگر کسی بخوابد، معلمشان از بچه ها می خواهد که آرام باشند تا هم کلاسی شان بیدار نشود.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Thursday, March 02, 2006
لافکاديو و مدانا

« ... با خودش گفت:« شکارچي ها ديگر کي هستند.» و چند بار اسم شکارچي ها را باخودش تکرار کرد: « شکارچي ها، شکار چي ها» او از آهنگ اسم شکارچي ها خوشش آمد. مثل بعضي ها که از آهنگ کلماتي مانند توسکالوسا، تايپوکا، کاريوکا يا گامبو خوششان مي آيد. »
پس از خواندن اين قسمت از کتاب «لافکاديو»ي عمو شلبي، رو کردم به شاپرک برفي و پرسيدم: گلم، تو از آهنگ چي خوشت مي آد؟
شاپرک برفي بي درنگ جواب داد: از آهنگ مدانا.
************************************
نازلي جان، در اين جا مي تواني شعر بارون شاملو را که من در اين پست تکه هايي از آن را نوشته بودم، به طور کامل بخواني.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها
Friday, January 27, 2006
نترس, بابا پيشته
**
شاپرکها خوابيده بودند و من برايشان قصه مي گفتم. قصه خودشان که به حيوانات خيلي علاقه داشتند؛ به همين خاطر براي ديدن آنها به آفريقا رفتند. شاپرک برفي خيلي خوشش آمده بود و مرتب مي گفت: خب؟ بعدش چي شد؟ بقيه اش رو تعريف کن. به آنجا رسيديم که بعد از ديدن شير، پلنگ و زرافه ها، فيلها را ديدند که گروهي به سمت آب مي رفتند، که شاپرک برفي گفت: بزن رو pause تا من برم سوييچ پژو ام( پژويي که در آينده قصد خريدش را دارد) رو بذارم تو کشوم و بر گردم.
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها

