sheidaye shaparak

 


:: شيداي شاپرک ::

 


من شيدا هستم، شيداي شاپرک. شاپرکهاي من پسرهام هستند. شاپرک برفي، متولد زمسـتان ۷۹ (۲۰۰۰) شاپرک بهاري، متولد بهار ۸۲ (۲۰۰۳).

 
قصه های کودکان

پیم و پوم
تولد سی پی
کشتیرانی
دریا
پرندگان گیلاسها را می خورند
ییپ گیر می کند
آخر سال
خرس از هواپیما بیرون می افتد
آب بازی
سیرک
ييپ دوچرخه سواري مي کند
خانه خاله ميس
شستن لباس عروسک
يک لوله در خيابان
طالبی
کاشتن گل در باغچه
تابستان مرده
ييپ و يانکه با هم بازي مي کنند
ييپ و يانکه
 

آخرين مطالب

می رسد اینک بهار
عهد عتیق
دلایل پیروزی اوباما
Toi mon amourMarc Lavoine
روز اول: داریوش
جستجو: ابی
اسکار و مامی رز
اون تهرون تهرون که می گن
The Dark Knight
امروز, فردا نبود

 

پيوندها

لوگوی شيدای شاپرک


کتابخانه‌ی والدين

ليست
 وبلاگهای به روز شده

 

 

آرشيو

10/01/2002 - 11/01/2002
11/01/2002 - 12/01/2002
12/01/2002 - 01/01/2003
01/01/2003 - 02/01/2003
02/01/2003 - 03/01/2003
03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
01/01/2009 - 02/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009

 

 

Thursday, January 29, 2009

عهد عتیق

تلویزیون تبلیغ کارتون بل و سباستین را پخش می کند و من با شنیدن نام یکی از کارتون های دوران کودکی که تنها سرگرمی آن روزها بود, احساساتی می شوم و با شور و هیجان شاپرک ها را صدا می کنم و می گویم: ببینین, ببینین, وقتی من بچه بودم این کارتون را می دیدم. شاپرکها با علاقه به پسرک و سگ سفید و بزرگش خیره می شوند. من هم خط داستان را برایشان تعریف می کنم.
شاپرک برفی می پرسد: دی وی دی اش را داشتی یا تلویزیون می داد؟
می گویم: اون موقع ها که هنوز سی دی و دی وی دی نبود. تلویزیون هفته ایی یه بار یه قسمتش را پخش می کرد.
شاپرک برفی با تعجب نگاهم می کند و باز می پرسد: اون وقت کارتونایی رو که دوست داشتی چطوری می دیدی؟‌
می گویم: اون موقع ها فیلم ویدیو بود که البته همه هم نداشتن.
ظاهرا قانع می شود و می رود . بعد سر شام بی مقدمه می پرسد: اون موقع که تو کوچک بودی ماشین بود؟

Labels:


 

Friday, July 04, 2008

عکسهایی ازسفر شاپرک برفی

ملاقات با همسفرانی که از مدرسه دیگری آمده اند



بازدید از شهر, همراه راهنما



بازدید از قلعه



رسیدن به محل اقامت



ماهیگیری



نقاشی آب رنگ



ورزش و بازی در هوای آزاد



موسیقی و رقص



خوردن عصرانه (همراه با مادربزرگ یکی از بچه ها)

Labels: ,


 

Wednesday, July 02, 2008

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت

شاپرک برفی آمد, با پوستی برنزه و لبخندی بر لب.

با هیجانی وصف ناپذیر فاصله محل کارم تا مدرسه را طی کردم. در حالی که می ترسیدم اتوبوس قبل از من رسیده باشد, بیست دقیقه منتظر نشستم تا اتوبوس رسید. شاپرک از پشت شیشه اتوبوس دست تکان داد. و به محض پیاده شدن از اتوبوس شروع به تعریف از سفرش کرد.

برای استقبال از مسافران و آشنایی با مربیانی که در این پنج روز همراهیشان کرده بودند, پدر و مادرها یکی از سالنهای مدرسه را تزیین کرده و پذیرایی مختصری را تدارک دیده بودند.

پس از گذراندن ساعتی با هم, مسافران بی تاب تعریف جزییات سفر و بی قرار نشان دادن یادگاریهایی که خریده بودند, نقاشی هایی که کشیده بودند, نامه هایی که دریافت کرده بودند و ... راهی خانه شدند.

همین که به خانه رسیدیم, شاپرک برفی چمدانش را باز کرد تا یادگاریهایش را در آورد, که شامل یک عینک آفتابی با ستاره ایی روی هر کدام ازشیشه هایش, یک قایق ماهیگیری کوچک, لاک پشتی از صدف و دو کارت پستال می شد, به اضافه یک صدف سن ژاک مزین به نامش , که داخل آن شکلات و آب نبات بوده و مادر بزرگ یکی از بچه ها که ساکن آن منطقه است, به عنوان سورپریز برای هرکدامشان آورده بوده است.

دوش گرفتنش بیش از نیم ساعت طول کشید. چون به تفصیل تک تک بازیهای گروهی را شرح داد. هم چنین گفت وقتی روز آخرمعلم پرسیده بوده چه کسی می خواهد باز هم بماند, همه دست بالا کرده اند.

******

درجلسه ایی که برای آشنایی والدین ومعلم با یکدیگر و شرح برنامه های آموزشی در ابتدای سال تحصیلی برگزارشد, معلم شاپرک برفی گفت که در صورت فراهم شدن شرایط, طبق روال چهار سال گذشته, این سفرجز برنامه آموزشی بچه ها خواهد بود.

در ماه فوریه, اولین جلسه مربوط به این کلاس برگزارشد. معلم شاپرک برنامه ها و هدف سفررا توضیح داد وعکسهای سفر سال قبل و کاردستی و نقاشی های بچه ها را نشان داد. مسول مرکزی که قرار بود بچه ها در آنجا اقامت کنند, نیز ضمن نشان دادن عکس و نقشه مرکز درباره امکانات تفریحی آنجا, غذا, محل خواب, امنیت و ... صحبت کرد.

در دومین جلسه در اواخر ماه مه , فرم های لازم (شامل فرم سوابق بیماری, تاریخ واکسیناسیون و ..., رضایت نامه برای مداوا در صورت بروز سانحه, رضایت نامه برای سفربا قطار سریع السیر, لیست وسایل مورد نیاز, پاکتی برای گذاشتن پولی که بچه ها یادگاری بخرند, آدرس مرکز برای مکاتبه, شماره تلفن تماس و چندین توصیه برای والدین) در اختیار والدین قرار گرفت.

هزینه سفر برای هر نفر نزدیک به چهار صد یورو تعیین شده بود که هفتاد و پنج یورو از این مبلغ را شهرداری می پرداخت. در حدود پانزده یورو نیز از فروش بلیت کنسرت( پدر موزیسین یکی از بچه ها به همراه گروهش در مدرسه برپا کردند), فروش کیک (که توسط مادران بچه ها پخته شده بود), کارت تبریک عید و یادداشت های آهن ربا دار توسط والدین در جلوی مدرسه فراهم شد. پرداخت بقیه مبلغ به عهده والدین بود که در صورت تمایل می توانستند به صورت اقساط بپردازند. البته معلم شاپرک تاکید کرد که اگر خانواده ایی قادربه پراخت هزینه نباشد, حتما راه حلی پیدا خواهد کرد تا همه بچه ها به سفر بروند. اما در نهایت یکی از دختران کلاس به خاطر مخالفت والدینش از سفر باز ماند. تلاشهای پیگیرانه معلم و سایر والدین برای جلب رضایت والدین بی نتیجه ماند.

بچه ها با اتوبوس مسافرتی ابتدا به شهری دیدنی و معروف رفته و همراه با راهنما از موزه و قلعه ایی به نام دیدن کرده بودند. سپس به سمت محل اقامتشان حرکت کرده و چهارشب باقیمانده را آنجا گذرانده بودند. معلم و دو مربی دیگر بچه ها را در این مدت همراهی کرده بودند. یک هنرمند نقاش نیز عهده دار جلسات نقاشی با آب رنگ بوده است.

Labels: ,


 

Friday, June 27, 2008

تمومه اتنظار می آد همرات بهار

چه چیزی قشنگتر از این که نامه ایی به دستت برسد که این طور شروع می شود: «پدر و مادر عزیزم»

***

دیشب, شاپرک برفی و سه نفر دیگر از هم کلاسی هایش گزارش روز را دادند. به یاد نمی آورم چند بار دکمه تکرار پیام را زدم. اما خوب می دانم هر بارکه صدایش را شنیدم چه حسی داشتم. و چقدر آن بوس گنده ایی که آخر پیامش فرستاد, مزه داد.

***

مسافران کوچکمان با کوله باری از تجربه های بزرگ, امروزساعت ۵ و نیم عصر می رسند.

Labels: ,


 

Thursday, June 26, 2008

noma numa yei

این ترانه مورد علاقه شاپرک برفی است.

**
امروز چهارمین روز «کلاس کشف و شهود» یا «کلاس دریا»ی شاپرک برفی است. فردا برمی گردند. ماهیگیری, دیدن صدف های زنده, نقاشی آب رنگ, بازدید از قلعه, نوشتن نامه برای خانواده, ... جز فعالیتهای سه روز اول بوده است.

هنوز هیچ نامه ایی از شاپرک دریافت نکرده ایم. ولی سه نامه برایش فرستاده ایم.

Labels: , ,


 

Monday, June 23, 2008

کلاس کشف و شهود

معلم رو به بچه ها و والدین می گوید: خب, فکر کنم دیگه وقتشه که خداحافظی کنیم و سوار ماشین بشیم.

همین که کلمه خداحافظی را می شنوم, چشمانم پر ازاشک می شود. زود صورتم را به صورت شاپرک برفی می چسبانم تا چشمانم را پنهان کنم. بغض چنان گلویم را می فشرد که هیچ نمی توانم بر زبان بیاورم. عاقبت با صدایی لرزان برایش آرزوی سفری خوش و روزهایی خاطره انگیز می کنم. جلوی اتوبوس عکسش را می گیرم و با انگشت قطره اشک مهارنشدنی را پاک می کنم.

می ایستم تا اتوبوس دور بزند و برایش دستی تکان دهم. با دوستش مشغول صحبت است و نمی بیندم. مادرهم کلاسی اش می گوید: پنج روز زود می گذره.

ساعت ۱۱ و نیم دیگر نمی توانم جلوی اشکها را بگیرم. می روم در دستشویی محل کارم و یک دل سیر گریه می کنم.

حالا بی قرارم تا ساعت ۷ و نیم شب برسد و من فعالیت های امروزرا از زبان پنج نفراز بچه های کلاس بشنوم.

***

کلاس شاپرک برفی همراه کلاسی از یک مدرسه دیگر از منطقه ایی دیگر به مدت پنج روز به کنار دریا رفتند. اصطلاحا به این برنامه کلاس کشف و شهود( CLASSE DE DECOUVERTE ou CLASSE DE MER)می گویند که جز برنامه مدرسه است و تعطیلات محسوب نمی شود. در این مدت والدین و بچه ها فقط می توانند با هم مکاتبه کنند. هر شب پنج نفر از بچه ها هر کدام به مدت یک دقیقه فعالیت های آن روز را بازگو می کنند. والدین می توانند با تماس با شماره مخصوصی صدای این بچه ها را بشنوند. هم چنین عکسها و خبرهای کلاس در جلوی مدرسه به نمایش گذاشته می شود.

هدف از این برنامه آشنا کردن بچه ها با دریا, آب, حیوانات و در کل طبیعت, نشان دادن اهمیت محیط زیست, حفظ آن و وظیفه هر فرد در قبال آن, بازدید از موزه, بناها و مناطق جالب, فراهم آوردن فرصتی برای بروز و کشف استعداد و علاقه بچه ها, فعالیت های هنری, آشنایی با زندگی اجتماعی و احترام به دیگران, آموختن مفاهیم علمی, کمک به استقلال و رشد بچه ها و ... است.

Labels: ,


 

Wednesday, June 18, 2008

سرود ملی منچستر

شاپرک برفی: یه فیلم خوب گذاشتم. بیا با هم ببینیم.
من: نمی تونم گلم, می خوام فوتبال ببینم. ایتالیا بازی داره.
شاپرک برفی: چند بار بازی ایتالیا را می بینی؟ چند شب پیش بازی ایتالیا رو دیدی.

***

بازیکنان هلند و فرانسه وارد زمین می شوند. به خط می ایستند و مارسییز پخش می شود. ازشاپرک برفی می پرسم: این سرود رو می شناسی؟
می گوید: نه.
توضیح می دهم: این مارسییزه, سرود ملی فرانسه . هر کشوری یه سرود ملی داره...

فوری می پرسد: اسم سرود ملی منچستر نه یعنی پرتغال چیه؟

Labels: ,


 

Thursday, June 12, 2008

فلسفه

شاپرک برفی: بعضی بچه ها تو مدرسه می گن, خدا و شیطون وجود دارن.
من: تو چی فکر می کنی؟
شاپرک برفی: من این طوری فکر نمی کنم.
من: به چه دلیلی؟
شاپرک برفی: چون اگه خدا تو آسمون بود. یعنی تو فضا بود. اون وقت سفینه هایی که می رن فضا باید می دیدنش.

Labels: ,


 

Thursday, April 10, 2008

جادوی فیلم

برای تماشای فیلم بی قراری می کند. با لذت فیلم می بیند. بعد از دیدن فیلم بهش امتیاز می دهد. فیلم های محبوبش را بی شمار تماشا می کند. اخبار ساخت فیلم های مورد علاقه اش را دنبال و برای اکرانشان روزشماری می کند. بعد ازتماشای فیلم درسینما, منتظر DVD اش می شود. بعد از جمع آوری DVD ها به فکر دیدن نسخه فارسیشان می افتد و خواهان داشتن DVD فیلم ها به زبان فارسی می شود.

هنرپیشه هایی که نقش های سوپرمن, بت من, اسپیدرمن, جیمز باند, اوشن و زورو را بازی کرده اند و همچنین آنهایی که در کنار این هنرپیشه ها نقشی داشته اند, را می شناسد. اگر پنج دقیقه از فیلمی را ندیده باشد, آن فیلم در دسته فیلم هایی که ندیده است, قرار می گیرد. با یک بار دیدن فیلم قانع نمی شود. گاه و بی گاه یاد صحنه هایی از فیلم های مورد علاقه اش می افتد و با جزییات همه را تعریف می کند. با این همه به محدودیت سنیی که برای بعضی از فیلم ها وجود دارد, احترام می گذارد , اگر چه پارک ژوراسیک را دیده ولی دیدن «هری پاتر و جام آتش» را به سالهای آینده موکول کرده است. حاضر است از خواب و خوراک وحتی برخی تفریحات دیگر برای تماشای فیلمی بزند.

در یک کلام عاشق فیلم است شاپرک برفی, درست مثل خودم.

Labels: ,


 

Monday, February 04, 2008

دندان

لق شدن اولین دندان نیز مثل نیش زدن اولین دندان پرهیجان و شیرین است. با این تفاوت که این بار خود او خبر بزرگ را خواهد داد.

Labels: ,


 

Tuesday, September 11, 2007

حتی اگه هيچ پروانه ايی پرواز نکنه؟

شاپرک برفی: می شه فردا صبح بريم پارک؟
من: آره گلم, می ريم.
شاپرک برفی: صبح از خواب بيدار شديما.
من: بايد ببينيم ساعت چند بيدارمی شيم.
شاپرک برفی: بعد از اين که بت من ديدم.
من: باشه, می ريم.
شاپرک برفی: حتی اگه هيچ پروانه ايی پرواز نکنه؟
من با تعجب : منظورت چيه؟
شاپرک برفی: منظورم اينه که جوجويی پرواز نکنه؟
من: گلم بيشتر توضيح بده.
شاپرک برفی با بی حوصلگی: يعنی هيچ کس نباشه.
من: آهان. منظورت اينه که پرنده پر نزنه.

Labels: ,


 

Friday, June 22, 2007

یاد زیبا

زیباتر از آن است که فراموشش کنم اما می نویسمش چون گفتن و نوشتن از آن شب، که تو به جای من برای برادرت کتاب خواندی، هر بار بیش از پیش سرشار از لذتم می کند.

Labels: ,


 

Monday, March 26, 2007

هفت سین برفی




شاپرک برفی با کنجکاوی دور میز هفت سین می گشت و هر کدام از وسایل را برمی داشت،‌ نگاه و بو می کرد و دوباره سر جایشان می گذاشت. از فرصت استفاده کردم و گفتم:‌ می دونی گلم، هر کدوم از اینا نشونه و سمبل یه چیزیه. مثلا شمع،‌ فکر می کنی سمبل چیه؟
شاپرک برفی فکری کرد و گفت: سمبل آتیش.
ذوق زده شدم و گفتم:‌ آفرین. سمبل آتیش، نور، گرما. بعد پرسیدم:‌ خب حالا آیینه نشونه چی می تونه باشه؟
شاپرک برفی گفت: آینه یعنی این که خودمون را توش می بینم.
گفتم: درسته، نشونه آینده. یعنی دوست داریم تو این سال خودمون را خیلی خوب توش ببینیم.
- سیب؟
- نشونه خوردنی.
- آفرین. نشونه خوردنیهای خوب و سلامتی.
- سبزه؟
- سمبل درخته.
- درسته. سمبل شکوفایی و سرسبزی.
- سیر سمبل چیه؟
شاپرک برفی بدون مکث گفت: سمبل بو.

Labels: ,


 

Thursday, January 11, 2007

پاپا نویل



قبل از نویل

پشت جلد مجله ایی که در دست داشتم، تبلیغی با تصویر پاپا نویل تزیین شده بود. شاپرک برفی با دیدن آن گفت: « پاپا نویل واقعیت نداره.» گفتم: « تو این طوری فکر می کنی.» شاپرک برفی، برای اثبات نظرش، تصویر پاپا نویل را که سوار بر سوزتمه اش در آسمان پرواز می کرد، را نشانم داد و گفت:«یعنی تو فکر می کنی چنین چیزی واقعیت داره؟»

نویل*

کاج با خودش فکر می کند
درست است که من برف
ابر و باد سرد
و پرندگانی که آواز می خواندند، را از دست داده ام

در عوض، آنان به من
نور و شمع داده اند
و گوی های بلورین

و کودکانی که با لباسهای خواب
دور من می رقصند و آواز می خوانند

برای یک کاج
این سرنوشت زیبایی است


بعد از نویل

شاپرک برفی: پاپانویل چطور می آد تو خونه ها، هدیه ها رو می ذاره؟
من: همون جوری که اومد تو خونه ما گذاشت.
شاپرک برفی: اونا را که تو گذاشته بودی.
من: خب بقیه را هم مامان باباها می ذارن دیگه. مگه تو خودت نگفتی پاپا نویل واقعی نیست .
شاپرک برفی: اما امروز تو مدرسه، بعضی بچه ها می گفتن که هدیه اونا رو خود خود پاپانویل گذاشته.

* شعری از کتاب شاپرک برفی

Labels: ,


 

Thursday, November 02, 2006

خاله محبوب تو

من: گلم، تو این تعطیلات، دلت برای هم کلاسیات تنگ شده؟
شاپرک برفی: آره، برای هم کلاسیام، برای ایزابل، برای خاله.

***
شاپرک برفی، نقاشیش را نشانم داد و گفت: ببین چی کشیدم. نقاشی اش را نگاه کردم و گفتم: به به چقدر قشنگ کشیدی. چه آپارتمان بلندی، چه آسمون آبیی، چه درختایی، چه رنگای قشنگی. خب گلم، این دو تا آدما کی ان کنار خونه وایستادن؟
شاپرک برفی گفت: تو و بابایین. گفتم: چه جالب. پس شما کجایین؟ شاپرک برفی گفت: این خونه، خونه خاله ایناست. من و داداش، پیش خاله، تو خونه اییم.

***
دفتری که شاپرک برفی از مدرسه آورده بود را نگاه می کردم. به صفحه ایی رسیدم که از بچه ها خواسته بودند، نقاشیی به دلخواه بکشند. شاپرک برفی، خانمی با موهای بلند که دامنی به پا داشت و گوشواره هایی به گوش کشیده بود. از آنجا که شاپرک به ندرت چنین نقاشی هایی می کشد، از دیدن نقاشی بسیار تعجب کردم. فورا به اتاق شاپرک برفی رفتم و در حالی که آن صفحه را نشانش می دادم، با خوشحالی و اطمینان از حدسم گفتم: گلم، اینجا منو کشیدی. شاپرک نگاهی به نقاشی انداخت و با خونسردی گفت: نه . خاله رو کشیدم.

Labels: ,


 

Wednesday, July 26, 2006

آبی هوایی

شاپرک برفی:‌ هر چی می گردم، تی شرتمو پیدا نمی کنم.
من: کدوم تی شرتت رو؟
شاپرک برفی: تی شرت آبییه. همون که آبی هوایی بود.
من: آبی هوایی؟
شاپرک برفی: آٰره، همون که تازه خریده بودم.
من: آهان آبی آسمانیه را می گی.

***

شاپرک برفی: می دونی آقاها وقتی از یه خانومی خوششون می آد،‌ بالای سرشون یه قلب درست می شه.
من: عجب! تو از کجا می دونی؟
شاپرک برفی: خب من تو کارتونا دیدم.
من: آهان.
شاپرک برفی: آٰره ، اون وقت آقاها یه کارتی که روش عکس قلب باشه یا یه گردنبد قلب کوچولو به خانوما می دن.
من: اینم تو کارتون دیدی؟
شاپرک برفی:‌ نه اینو خودم می دونستم.

***

شاپرک برفی: بزرگا همه چی را می دونن؟
من: نه، خیلی چیزا هست که بزرگا ام نمی دونن و باید یاد بگیرن.
- آّهان.
- چطور مگه گلم؟
- هیچی، فقط می خواستم بدونم.

***

شاپرک برفی برای چند صدمین بار خواست کتاب« لافکادیو» را برایش بخواندم. شروع کردم به خواندن « روزگاری شیر جوانی بود که اسمش،‌ خوب در واقع من هم نمی دونم اسمش چه بود چون در جنگل همراه عده ی زیادی از شیرها زندگی می کرد و اگر هم اسمی داشت حتما اسمی مانند جو یا ارنی یا شبیه اینها نبود. نه اسمش بیشتر شبیه اسم شیرها بود مثلا...» رو کردم به شاپرک برفی و پرسیدم: مثلا چی؟ شاپرک برفی فوری جواب داد: «‌الکس» با تعجب تکرار کردم: الکس؟‌ شاپرک برفی گفت: معلومه مگه تو «ماداگاسکار» ندیدی اسم شیر الکس بود.

Labels: ,


 

Wednesday, June 21, 2006

فوتبال

وقتی بازی آرژانتین- ساحل عاج به نیمه رسیده بود، همسرم پس از نصب برنامه ایی بر روی کامپیوتر آمد و پرسید: خب بازی چی شد؟
شاپرک برفی گفت: آدیداس دو تا گل به پوما زد. یه آدیداس و یه پوما کارت گرفتن.

**
شاپرک برفی (در حال تماشای فوتبال): چرا هیچ خانمی تو زمین نیست؟
من: برای این که فوتبال آقایونه.
شاپرک برفی: خانوما ام فوتبال دارن.
من: بعله.
شاپرک برفی: تو فوتبال خانوما ام هیچ آقایی نیست؟
من: نه نیست.
شاپرک برفی: من دوست دارم فوتبال خانوما را هم ببینم.

**
من: شاپرک بیا بشینیم فوتبال ببینیم. الان رونالدینیو می آد. بازیش خیلی خوبه.
شاپرک برفی: رونالدینیو کاپیتانه؟
من: نه.
شاپرک برفی: من از کسی خوشم می آد که خوب بازی کنه، کاپینانم باشه، مثل زیدان.

Labels: , ,


 

Wednesday, March 15, 2006

خوابیدن در مدرسه

معلم شاپرک برفي، در ابتداي سال تحصيلي خواسته بود تا بالش و حوله ایی در ابعاد و اندازه مشخص برای بچه ها ببریم تا بچه ها بعد از ناهار و بازی در حیاط، به مدت یک ربع یا بیست دقیقه در کلاس دراز بکشند و استراحت کنند. چون معتقد بود که بچه ها در این سن( بین چهار تا شش سال) نیاز به زمانی برای آرامش دارند.
چند هفته پيش که مي خواستم شاپرک برفي را به خانه بياورم. معلم شاپرک با هيجان تعریف کرد که آن روز شاپرک براي اولين بار در کلاس خوابيده.
از آنجاکه شاپرک از چندين ماه قبل از سه سالگي ظهرها نمي خوابد، و چون هیچ وقت به ذهنم نمی رسید(بر حسب تجربه خودم در مدرسه)که در مدرسه نیز بتوان خوابید، موضوع برايم خيلي جالب بود. از این رو در راه خانه چند و چون ماجرا را از شاپرک پرسيدم. شاپرک تعریف کرد که چون آن روز صبح طبق معمول سه شنبه ها( با مدرسه) به استخر رفته و حسابی بازی کرده بوده, از خستگی خوابش برده. بعد يکي از هم کلاسي هايش (که او نیز خوابیده بود)بيدارش کرده تا با هم به سالن ژيمناستيک که ساير بچه ها در آنجا بودند، بروند. اما بچه ها مشغول جمع کردن وسايل بازي بودند. از این رو همگی به کلاس برمی گردند.
ابتدا فکر کردم چون آن روز بچه در کلاس حضور نداشتند، شاپرک توانسته بخوابد ولی شاپرک گفت که در روزهای دیگر نیز اگر کسی بخوابد، معلمشان از بچه ها می خواهد که آرام باشند تا هم کلاسی شان بیدار نشود.

Labels: ,


 

Thursday, March 02, 2006

لافکاديو و مدانا


« ... با خودش گفت:« شکارچي ها ديگر کي هستند.» و چند بار اسم شکارچي ها را باخودش تکرار کرد: « شکارچي ها، شکار چي ها» او از آهنگ اسم شکارچي ها خوشش آمد. مثل بعضي ها که از آهنگ کلماتي مانند توسکالوسا، تايپوکا، کاريوکا يا گامبو خوششان مي آيد. »
پس از خواندن اين قسمت از کتاب «لافکاديو»ي عمو شلبي، رو کردم به شاپرک برفي و پرسيدم:‌ گلم، تو از آهنگ چي خوشت مي آد؟
شاپرک برفي بي درنگ جواب داد: از آهنگ مدانا.

************************************
نازلي جان، در اين جا مي تواني شعر بارون شاملو را که من در اين پست تکه هايي از آن را نوشته بودم، به طور کامل بخواني.

Labels: ,


 

Friday, January 27, 2006

نترس, بابا پيشته

به شاپرک برفي شب به خير گفتم و چراغ را خاموش کردم. هنوز از اتاق خارج نشده بودم که شنيدم به شيرش مي گويد: مي ترسي؟ از چي مي ترسي؟ بعد در حالي که شير را به سينه اش مي چسباند، گفت: نه، نترس, بابا پيشته.

**
شاپرکها خوابيده بودند و من برايشان قصه مي گفتم. قصه خودشان که به حيوانات خيلي علاقه داشتند؛ به همين خاطر براي ديدن آنها به آفريقا رفتند. شاپرک برفي خيلي خوشش آمده بود و مرتب مي گفت: خب؟ بعدش چي شد؟ بقيه اش رو تعريف کن. به آنجا رسيديم که بعد از ديدن شير، پلنگ و زرافه ها، فيلها را ديدند که گروهي به سمت آب مي رفتند، که شاپرک برفي گفت: بزن رو pause تا من برم سوييچ پژو ام( پژويي که در آينده قصد خريدش را دارد) رو بذارم تو کشوم و بر گردم.

Labels: ,


This 
page is powered by Blogger. Isn't yours?