Thursday, July 31, 2008
اون تهرون تهرون که می گن
آقای میم می گوید: کافرالله اختراع امیره. و رو به آقای ف می کند و می گوید: آقا کپی رایت روعایت کنین. آقای ف با شنیدن نام امیر اخمی می کند و می گوید: اسم اونو جلوی من نیار, لطفا.
عمه همسرآقای ف که کمی دورتر از جمع نشسته تا پاهایش را روی مبل دراز کند, در حالی که زانوهایش را می مالد, می گوید: وا چرا مادر, امیر شوهرخواهرته.
آقای ف می گوید: بود.
عمه خانم می پرسد: یعنی چی؟
آقای ف می گوید: از وقتی خواهرم مرد, جز خوبی به این مرد کاری دیگه ایی نکردیم, ولی چی ؟ اومده تقاضای ارث کرده. شکایت نامه تنظیم کرده. تن مادر پیر منو لرزونده. مادرم آخر عمری باید خونه اش را بفروشه بره اجاره نشین بشه.
عمه خانم می گوید: به حق چیزای نشنیده.
آقای ف می گوید: بعله, همین امیر که پدر ما زیر دست و بالش گرفت و اون همه کمکش کرد, حالا این جوری می کنه.
عمه خانم می گوید: خب مادر, شماها نمی تونین پول جور کنین, سهم اونو بدین؟
آقای ف می گوید: هیچ کدوممون این قدر پول نقد نداریم. پول مون تو کاره. خونه را هفتصد میلیون قیمت گذاشته کارشناس. حالا شما بگو شش صد تا. دو تا پسریم با دو تا دختر که سهم اونا رو هم می شه یه سهم. هر سهمی دویست میلیون که مال دخترا می شه صد تا.
بنا بر صحبت های آقای ف در مذمت اسلام سنتی, می پرسم: برای دختر نصف سهم پسردر نظر می گیرین؟
آقای ف می گوید: بعله. قانون نصف تعیین کرده. برای چی مساوی بدیم؟ اصلا ببینم پدر شما بعد از صد و بیست سال به شما به اندازه برادرتون سهم می ده؟
می گویم: عقیده و عمل دیگران از جمله پدر من معیار مناسبی برای سنجش اصول نیست. فرض کنین پدرمن معتقد به اسلام سنتی باشه در اون صورت عملش با شما که به اسلام مدرن عقیده دارن مسلما فرق می کنه. هر چند که برای اطلاعتون بد نیست بگم حدود بیست سال پیش که مادربزرگم خونه اش رو فروخت تا سهم بچه هاش رو بده, پدرم و عموهایم نخواستند سهمی بیشتر از خواهرهاشون داشته باشن و پول خانه, مساوی بین همه تقسیم شد. و تازه اون سهم مساوی رو هم به خواهری که نیاز بیشتری داشت, بخشیدن.
آقای ف, بی توجه به اظهار عقیده چند دقیقه قبلش, از تساوی حقوق زن و مرد دفاع می کند و می گوید: البته واقعا هم باید این طور باشه. منم فکر می کنم باید سهم مساوی به دختر و پسر داد ولی خب قانون چیز دیگه ایی می گه ... .
Labels: سفر به ایران
Tuesday, May 27, 2008
اون تهرون تهرون که می گن\ مهمانی
بعد گویی برای قدردانی از این همه تحسین, تصمیم به افشای رازی می گیرد و می گوید: هرکی بچه خوشگل می خواد, بیاد من راهنماییش کنم.
به شوخی می گویم: نکنه شما فرمولی, دستورالعملی, عصاره ایی چیزی کشف کردین؟
آقای میم خیلی جدی می گوید: بعله.
می گویم: پس بنابراین شما علاوه برحسابداری دستی هم درعلم ژنتیک دارین.
آقای میم با حالتی که گویی قصد شرح مطلب مهم و پیچیده ایی را دارد, خیلی شمرده توضیح می دهد: البته این کاری رو که می خوام بگم, کاریه که مادر خانوم به ما یاد داد. و در حالی که به دخترش اشاره می کند, ادامه می دهد: خب نتیجه اش رو هم که می بینین. چند تا از خانم های جمع قربان صدقه دخترک می روند. آقای میم دخترش را می بوسد و ادامه می دهد: یه روز مادر خانومم اومد خونه مون. دیدیم یه دونه سیب با خودش اورده. سیب رو داد به خانمم گفت بخور. پرسیدیم این چیه؟ گفت سوره یوسف رو خووندم, به این سیب فوت کردم تا بچه تون جمال حضرت یوسف را داشته باشه. اون وقت خانمم ...
خانم سین که به مادر خانم آقای میم ارادت دارد, می گوید: به به, دستش درد نکنه. و به عنوان شاهدی برحرفش رو به جمع می کند ومی گوید: آخه مادر شیرین جون از سادات حسینین. دعاشون زودتر مستجاب می شه.
خانم پ که دخترش تازه ازدواج کرده, می پرسد: اون وقت کی باید این سیب رو بخورن؟
آقای میم می گوید: همون ماه های اول دیگه.
خانم پ که ظاهرا خیلی به موضوع علاقمند شده, می پرسد: یه دونه کافیه؟
قبل از آقای میم جواب می دهم: دیگه اون بستگی به این داره که می خواین صاحب آنجلینا جولی و کلودیا شیفربشین یا ...
خانم سین با لحن سرزنش باری حرفم را قطع می کند ومی گوید: شک نکن, مادر. آیه قرآنه.
آقای میم هم اضافه می کند: باور کنین. خیلی موثره.
می گویم: یعنی تاثیری فراتر از ژنها؟
خانم سین تکرار می کند: بعله. آیه قرآنه.
می گویم: دخترتون شکل مادرشه. مادرش هم زیباست. دیگه نقش سیب این وسط چیه؟
خانم پ می گوید: خب آدم سیب رو که همیشه می خوره. حالا چه بهتر که بهش آیه قرآن هم خونده بشه.
می گویم: البته در صورتی که معتقد باشین ترکیبات سیب با خوندن آیه قرآن عوض می شه.
خانم سین نگاهی به من می اندازد و می گوید: چرا نمی شه. یه خط آیه قرآن خیلی چیزا رو عوض می کنه. با یه خط آیه قرآن, زن و مرد به هم حلال می شن. سپس چند لحظه ایی خیره نگاهم می کند و بعد به نشانه ختم بحث, پس از ارائه چنین دلیل محکمی, به صندلیش تکیه می دهد و از من رو می گرداند.
می گویم: در واقع رابطه زن و مرد و اون یه خط آیه قرآن ...
خانم پ که هنوز جوابش را نگرفته, وسط حرفم می پرد و دوباره می پرسد: حالا یه دونه سیب کافیه؟
Labels: ۲۰۰۶, سفر به ایران
Friday, May 23, 2008
اون تهرون تهرون که می گن \ پرواز
جلوی گيت با همسرم خداحافظی می کنيم. هيچ نمی گويد. هيچ نمی تواند بگويد. وارد گيت که می شويم .شاپرک بهاری را بغل می کنم تا پدرش را ببيند. شاپرک بهاری با دست دو بوسه برای پدرش می فرستد. همسرم فورا بر می گردد. می دانم رو گردانده تا شاپرکها اشکهايش را نبینند.
در صف کنترل پاسپورت, به همسرم فکر می کنم که چطور دوری شاپرکها را طاقت خواهد آورد که شاپرک برفی می گويد: من نظرم عوض شد.
ـ در چه مورد؟
ـ در مورد ايران رفتن.
ـ منظورت چيه گلم؟
ـ من نمی خوام بيام ايران.
ـ چرا؟
ـ می خوام بمونم پيش بابا.
ـ می دونم که دوست داری پيش بابا باشی. اما قبلا درباره اش صحبت کردیم. الان ديگه نمی تونيم برگرديم. تازه بابا هم ممکنه بیاد پیش مون.
من و شاپرکها در آخرين رديف صندليهای هواپيما جا می گيريم. در پشت سر ما قسمت مهمان داران است و در اطرافش فضايی که شاپرکها می توانند کمی راه بروند. در سمت راست مان زن و شوهر میان سالی نشسته بودند که زود سر صحبت را با هم باز کنیم و می فهمم که اسمشان فریبا و احمد است, هر دو داروسازند و یک پسردانشجو درند. فریبا از من می پرسد: شوهرتون خارجیه؟ می گویم: نه, چطور؟ شاپرک بهاری را نشان می دهد و می گوید: آخه پسرتون خیلی بوره.
مهمان داران این پرواز برخلاف پروازهای دیگری که دیده بودم, چنان با مسافران گرم می گیرند و به صحبت می ایستند که گویی وظیفه دیگری ندارند.
مهمان داری از شاپرک برفی اسمش را می پرسد, تا شاپرک اسمش را می گوید, در جواب می گوید: چه جالب. هم اسمیم. اسمی که روی لباسش نوشته شده است را می خوانم: محمد باقر. فکر می کنم یا خواسته با شاپرک صمیمی شود یا از خیل افرادی است که اسم شناسنامه ایی و اسم روزمره متفاوتی دارند.
مهمان داردیگری که یکی دو بار به شاپرکها لیوانی آب داده است, وقتی کنار شاپرک ایستاده ام تا از پنجره بیرون را نگاه کند از من می پرسد: چند سال اینجایی؟ چی کار می کنی؟ از این که بی هیچ مقدمه و سابقه آشنایی تو خطابم می کند , متعجب می شوم.
نزدیک بودن به قسمت مهمان داران و وجود مهمان دارن خوش اخلاق سبب می شود که اولین غذا به شاپرکها برسد. اما همان طور که از قبل می دانستم, شاپرکها تقریبا لب به غذا نمی زنند و ساندویچ هایی که خودم درست کرده بودم را می خورند.
حدس می زدم به محض سوار شدن به هواپیما شاپرکها به خواب عمیقی فروروند. ولی بعد از گذشت نیمی از مدت پرواز و در حالی که بیشتر مسافران به خواب رفته اند, شاپرکها همچنان بیدار و هشیار بازی می کنند.
احمد, شاپرک برفی را روی پایش می نشاند و از پنجره ابرها را نشانش می دهد. من شاپرک بهاری را بغل می کنم و به کنار پنجره دیگر می برم. فریبا هم می آید تا با صحبت کنیم. یک باره احساس می کنم شاپرک بهاری خیلی سنگین شده است. ازگوشه چشم نگاه می کنم, خواب خواب است. فریبا ملافه و پتو را آماده می کند و من شاپرک را می خوابانم.
یک ساعت آخر پرواز برای بچه ها کارتون پخش می کنند. شاپرک برفی تا موقع رسیدن حسابی سرگرم می شود.
به خاطر نزدیکی به در خروجی اولین مسافرانی هستیم که ازهواپیما پیاده می شویم. همچنین اولین مسافرانی که سوار اتوبوس می شویم اما بالتبع آخرینی که پیاده می شویم و بنابراین در آخر صف طویل کنترل پاسپورت می ایستیم. از شانس خوبمان, ماموری که قصد باز کردن پست جدیدی را دارد, صدایم می کنم و در کمال ناباوری با خوشرویی و به سرعت راهمان می اندازد.
وارد سالن می شویم و منتظر می مانیم تا چمدانها برسند. این بار برخلاف همیشه وارد سالن دیگری می شویم. در این سالن از افرادی که چرخ به دست دنبالت می دوند و به اصرار می خواهند چمدانهایت را بیاورند, خبری نیست. خودم چرخی می آورم ومنتظر می مانم. فریبا و احمد نیز می رسند. به شاپرک برفی سفارش می کنم کمی دورتردر حالی که که مراقب برادرش است به انتظار بایستد تا چرخ یا چمدانی بهشان نخورد.
ازهمان جا می توان جمعیتی را که به استقبال آمده اند, دید. با خوشحالی چشم می گردانم تا آشنایی را ببینم و دستی تکان دهم. اما همه غریبه اند. تعجب می کنم چون مادرم همیشه یک ساعت قبل از نشستن هواپیما با میوه وشیرین و آب میوه برای پذیرایی از افراد فامیل که به استقبال می آیند, در فرودگاه حاضربود. هیچ یک از اعضای خانواده همسرم را هم نمی بینم. فکر می کنم حتما در ترافیک عصرگرفتار شده اند.
احمد لطف می کند و چمدانها را برایم روی چرخ می گذارد. با احمد و فریبا خداحافظی می کنم و قرار می گذاریم بعد از تعطیلات با هم تماس بگیریم. از شاپرک برفی می خواهم دست برادرش را بگیرد و پشت سر من که چرخ چمدانها را می برم, بیاید.
از میان مستقبلین که چون دیواری در دوطرف در خروجی ایستاده اند, می گذرم. حالا با نگرانی به اطراف نگاه می کنم. خانمی با مهربانی می گوید: هر جا باشن دیگه الان می رسن. در همان لحظه پدرم را می بینم که با دستهایی که برای در آغوش کشیدن من از هم گشوده به سویم می آید. خواهرم و مادرم از پشت سرش می آیند. احساس می کنم دنیا را به من داده اند. پدرم می گوید به عادت همیشه به سالن اصلی رفته اند و یک ساعتی آنجا منتظر نشسته اند. بالاخره پس از کلی پرس و جو به اینجا آمده اند.
خواهرم شاپرک برفی را بغل می کند و می گوید: وقتی این
دو برادر دست در دست هم از پشت سرت می آمدند, تصویر بسیارزیبایی را ساخته بودند.
شاپرکها در بغل خاله و دایی خوش می گذرانند.
خانواده همسرم از هم راه می رسند. آنان مدتها در ترافیک مانده و اول به سالن اصلی رفته بودند.
پس از پذیرایی مادرم از همه, به سمت خانه راه می افتیم. شاپرک برفی در بغل خواهرم می نشیند و درتمام طول مسیر برایش تعریف می کند. اما شاپرک در بغل من می ماند. پس از ساعتها ماندن در ترافیک به خانه می رسیم. عمه هایم در خانه منتظرند. می گویند وقتی در راه بودیم همسرم زنگ زده تا مطمئن شود به سلامت رسیده ایم.
فورا به همسرم زنگ می زنم. می گوید وقتی به خانه رسیده و چشمش به کامیون شاپرک بهاری که در زیر پله ها پارک کرده بوده, افتاده دیگرنتوانسته در خانه بماند. با شاپرکها صحبت می کند و بهشان شب به خیرمی گوید. عمه ام گوشی را می گیرد تا با همسرم صحبت کند. آنقدر همسرم بغض کرده بوده که عمه ام چند کلمه ایی بیشترنمی تواند صحبت کند. رو به من می گوید: دوری شما رو طاقت نمی آره, دوهفته دیگه اینجاست.
همسرم دو هفته بعد به ایران می آید.
Labels: ۲۰۰۵, سفر به ایران
Wednesday, February 27, 2008
* اون تهرون تهرون که می گن / آرایشگاه ـ۱
هنوزروی صندلی ننشسته ام که مریم خانم ( دوست فرشته خانم ), وارد می شود و با صدای بلند و صميمانه شروع با احوالپرسی با همه می کند. بعد از احوالپرسی مفصل, کنار فرشته خانم که ابروی من را بر می دارد، می ایستد و با اشاره به عکس عروس روی ديوار می گوید :چه قاب خوشگلی, فرشته. از کجا گرفتيش؟
ـ اینو علی گرفته. نمی دونم از کجا ولی کلی گشت تا اونی که می خواستمو پيدا کرد.
ـ خيلی خوشگله.
ـ آره, خیلی به اینجا جلوه داده.
ـ اين عروستم خیلی محشره.
فرشته خانم پوزخندی می زند و می گوید: بايد روزی که برای پاتختی اش اومده بود رو می ديدی. از حموم دراومده و بی آرايشش زمين تا آسمون قرق می کنه.
ـ دست گلت درد نکنه که چی درستش کردی.
فرشته خانم آهی می کشد و می گوید: می دونی چند روز پیش، یکی اومده می پرسه خانم این عکسا مال عروسای خودتونه؟ گفتم برا چی می پرسی؟ گفت آخه شنیدم آرایشگاه هایی که معروف نیستن، عکس عروس آرایشگاه های معروف را برای جلب مشتری می زنن.
مريم خانم با تعجب می پرسد: اینا را تو روی تو گفت؟
ـ آره والا. منم گفتم برو خانوم، برو که هر چی ام بدی درستت نمی کنم. همراهش معذرت خواهی کرد و گفت چند جا این مورد و خودمون دیدیم. خواست بهش وقت بدم. گفتم: امکان نداره. گفت: چرا مگه توهین کرده. گفتم خانم جون, اگه این توهین نیست پس چیه؟
ـ واقعا که.
ـ حالا يکی نيست بپرسه مگه آرایشگاهای معروف چی کار می کنن؟
ـ فرشته جون, اگه تو ام قيمت رو بالا ببری , اون وقت ديگه از اين سوالا نمی کنن.
ـ به! حرفا می زنيا. مگه نگفتم برات دوماده اومده بود, شاخ و شونه می کشيد و پول نمی داد.
ـ آره گفتی, همون که تو ماشين, عروسو زد.
با شنيدن اين جمله, بی اختيار چشمانم را بازمی کنم.
فرشته خانم تذکرمی دهد: خانم چشماتون را ببندين و در جواب دوستش می گوید: آره همون.
ـ بالاخره همه پول رو داد يا نه؟
ـ آره. با باباش صحبت کردم. اونم عذرخواهی کرد و پولو داد. ولی پسر رو سوزندم. می دونی بهش چی گفتم؟
ـ نه, چی گفتی؟
ـ گفتم برو بزرگترتوبيار با من حرف بزنه. . مريم نمی دونی, چه حالی شد اينو شنيد. حالا شيطونه می گفت بهش بگم ابرواتوام خيلی نازک برداشتن و حالش را بگيرم ... هر دو با هم می زنند زير خنده.
اين بار عليرغم تعجبم, چشمانم را همچنان بسته نگه می دارم.
***
چند روز بعد در جمع خانوادگی , صحبت از جوانان می شود, من به عنوان موضوعی عجیب و غریب از برداشتن ابروی داماد می گویم. اما دیگران بی هیچ تعجبی می گویند: به! مگه نمی دونستی؟ خیلی وقته دامادا هم ابرو می بردان.
ـ معلمومه که نمی دونستم. از کجا باید بدونم یه همچین چیز غریبی اینجا این قدر عادیه.
ـ مگه عکسای عروسی میلاد و شقایقو ندیدی؟
ـ چرا دیدم.
ـ خب میلاد ابروش را برداشته بود دیگه.
ـ دیدم قیافه اش یه جوریه ولی اصلا به فکرم نرسید ابرواشو برداشته .
ـ برداشتن ابرو جز آرایش داماد شده. حالا دیگه آرایشگاه های مردونه, فر می کنن, رنگ می کن, ابرو بر می دارن. و سپس کارتی از کیفش در می آورد و نشانم می دهد. پس زمینه کارت درختانی پر از شکوفه های صورتی است. می خوانم :
آرایشگاه شکوفه
رنگ, مش, فر, گلت, آرایش داماد
با مدیریت مهدی
اگر آرایش داماد را نخوانده بودم, بی تردید به خاطرخدمات ارائه شده و شکوفه های پس زمینه شک نمی کردم که کارت مربوط به آرایشگاهی زنانه است.
برادرم می گوید: این آرایشگاهی که من می رم. مهرداد که من مشتریشم کارش خیلی خوبه. می خوای بچه ها را ببر سرشونو کوتاه کن.
ـ من که نمی تونم بیام. تویا باباشون باید ببرینشون.
ـ چرا تو نمی تونی بیایی؟
ـ مگه خانوما می تون برن تو آرایشگاه مردونه؟
ـ آره, بچه ها با مادراشون می آن دیگه.
ـ عجب. باشه. اگر این طوری وقت بگیر یه روز بریم.
* اين عنوان مطالبی است که از اين پس(اگر فرصتی دست دهد) درباره سفرهایم به ایران می نویسم. در حال حاضر ترتیب زمانی خاصی ندارند.
Labels: ۲۰۰۴, سفر به ایران
Thursday, September 14, 2006
پسر طلایی
گفتم: وقتی رسیدیم ایران می خوام اینو بپوشم.
پرسید: چرا با همین لباسا نمی آیی؟
آهی کشیدم و گفتم: آخه ... می دونی ...خب ... چون... تو ایران اجازه نمی دن این لباسا رو بپوشم.
شاپرک برفی با تعجب پرسید: چرا؟
به لباس دیگرم اشاره کردم و گفتم: برای این که تو ایران فقط اجازه داری از این لباسا بپوشی.
شاپرک برفی کمی فکر کرد و پرسید: من و بابا و داداش هم باید لباسامون را عوض کنیم؟
گفتم: نه، شما لازم نیست لباس دیگه ایی بپوشید.
شاپرک برفی: چرا؟
گفتم: چون فقط خانوما نمی تونن هر لباسی که خواستن بپوشن.
شاپرک برفی با اخم گفت: اما به نظر من این درست نیست.
گفتم: به نظر منم همین طور.
وقتی در صف کنترل گذرنامه ایستاده بودیم. شاپرک برفی نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که صندل مرا نشان می داد، گفت: این کفشا را می تونی بپوشی؟
گفتم: آره. هر کفشی بخوای می تونی بپوشی.
شاپرک برفی که کمی گیج شده بود، گفت: اما هر لباسی بخوای نمی تونی بپوشی.
گفتم: متاسفانه نه.
شاپرک برفی بار دیگر خیلی جدی گفت: اما به نظر من اصلا درست نیست که خانوما هر چی دلشون می خواد، نتونن بپوشن.
****
من با خوشحالی: گلم، بیا حاضر شیم، بریم سرزمین عجایب.
شاپرک برفی با بی علاقگی: بریم سرزمین عجایب؟ الان خیابونا شلوغه، من تو ماشین خسته می شم.
من: اگه زود راه بیفتیم خیابونا چندان شلوغ نیست. تازه به آژانس می
می گم همون پژویی که اون دفه سوار شدی، خوشت اومد رو بفرسته.
شاپرک برفی: نه با پژو ۴۰۵ نمی آم. پژو پرشیا می خوام.
من: باشه. بعدشم می ریم بوف، ساندیچ سوسیس که دوست داری بخور.
شاپرک برفی: سوسیس؟ سوسیس که غذای خوبی نیست.
من با ناامیدی: این طور که پیداست نمی خوای بیایی سرزمین عجایب.
شاپرک برفی با خوشحالی: نه، نمی خوام. می خوام پیش خاله ام بمونم.
****
دست در دست شاپرکها، قدم زنان به سمت پارک می رفتیم. وقتی قصد گذر از خیابان را داشتیم یک پژو ۲۰۶ جلوی پایمان تزمز زد و راننده بسیار جوانش با خنده و لحن بسیار زشتی گفت: بفرمایید بالا، یه دوری بزنیم.
از آنجا که عادت به چنین برخورد و انتظار چنین رفتاری را نداشتم، مانده بودم چه واکنشی نشان دهم که هم جواب بی احترامی جوان مزاحم را داده و هم مجبور به توضیح مزاحمت خیابانی برای شاپرکها نشوم. با انزجار نگاهی به راننده ماشین انداخته و سری به نشانه تاسف تکان دادم و به راهمان ادامه دادیم.
شاپرک برفی متعجب از موقعیت موجود پرسید: این آقاهه چی گفت؟
خیلی بی تفاوت گفتم: خواست سوار ماشینش بشیم.
شاپرک برفی پرسید: چرا؟
مانده بودم چه جوابی بدهم که شاپرک بهاری معترضانه و با ناراحتی گفت: چرا سوار نشدیم؟ آخه من خسته شدم.
****
شاپرک بهاری در حالی که نقاشی می کشید، خودش را تکان تکان می داد. گفتم: گلم، می خوای بریم دستشویی؟ شاپرک بهاری گفت: نه، جیش ندارم. دارم می رقصم.
پس از گذشت چند دقیقه که شاپرک همچنان تکان تکان می خورد، گفتم: بیا با هم بریم دستشویی، برای این که ترغیبش کنم، ادامه دادم: تا ببینیم جیشت الان طلاییه یا نقره ایی. شاپرک کنجکاوانه بلند شد و به سوی دستشویی رفت. سپس پیروزمندانه به همه اعلام کرد که : جیشم طلایی بود.
چند روز بعد مادرم قربان صدقه شاپرک بهاری می رفت و می گفت: قربون پسر موطلایی ام برم. قربون پسر طلایی ام برم. که شاپرک با اعتراض گفت: من که طلایی نیستم. جیش طلاییه.
Labels: ۲۰۰۶, سفر به ایران, شاپرکها
Saturday, October 01, 2005
خطي
***
شاپرک بهاري علاقه فراواني به سنگ دارد. در يک مهماني، مشغول صحبت با ميزبان بودم که شاپرک بهاري بدو بدو آمد و دو تا مهر(نماز) را جلوي صورتم گرفت و گفت: ببين، ببين دو تا سنگ گننه ( گنده).
***
با شاپرک برفي سوار پيکان شده بوديم. همين که شاپرک در ماشين نشست، گفت: آخ، آخ . الآن اين ماشينو جريمه مي کنن. پرسيدم: براي چي گلم؟ طرف راست ماشين را نشانم داد و گفت: ببين، اين طرف آينه بغل نداره. گفتم: عيبي نداره. با ناراحتي گفت: چرا عيب داره. همه ماشينا دو تا آينه بغل دارن. گفتم: خب پيکان نداره. با تعجب پرسيد: چرا؟ گفتم: براي اين که تو کارخونه يه آينه براش مي ذارن. کمي مکث کرد و گفت : آهان.
وقتي به خانه رسيديم، فورا رفت پيش پدرم و گفت: باباجون، مي دوني تو کارخونه براي پيکان فقط يه آينه مي ذارن.
***
شاپرک برفي با همراه برادرم به مرکز تفريحيي در نزديک خانه رفته بود. هنگام برگشت، برادرم احساس می کند شاپرک کمي خسته شده، از این رو می پرسد: دايي جون، مي خواي با تاکسي برگرديم؟ شاپرک موافقت می کند و می گوید: بيا بريم تو ايستگاه تاکسي وايستيم و يه تاکسي بگيريم. برادرم توضیح می دهد: نه دايي جون، اينجا اين طوري نيس. همين جا کنار خيابون وامي ايستيم و يه تاکسي مي گيريم. و دستش را بلند مي کند و به همراه شاپرک سوار ماشيني که برايشان مي ايستد، مي شوند. شاپرک پس از چند لحظه سکوت مي پرسد: دايي، اين ماشين ما را کجا داره مي بره؟ تو که نگفتي کجا مي خوايم بريم؟ مگه اون مي دونه خونه ما کجاست؟ برادرم توضيح مي دهد که به اين نوع تاکسي که مسير مشخص و معمولا مستقيمي را طي مي کند، خطي گفته مي شود.
شاپرک برفي وقتي به خانه رسيد، با هيجان پرسيد: مي دوني با چي اومديم؟ گفتم: نه، با چي؟ گفت: با يه خطي قراضه . با تعجب گفتم: خطي؟ و شاپرک با غرور پرسيد: نمي دوني خطي چيه؟
**
چند روز بعد باز شاپرک به همراه برادرم به گردش رفتند. پس از استقبال شاپرک از تجربه تاکسي، برادرم اين بار پيشنهاد يک تجربه تازه را می کند و می پرسد: دايي جون، مي خواي اين دفه با اتوبوس بريم. وشاپرک با خوشحالي می گوید: باشه دايي. بيا بريم تو ايستگاه اتوبوس، از روي تابلو بخون ببينيم اتوبوس سر چه ساعتي مي آد.
برادرم باز توضیح می دهد: نه دايي جون، اينجا اين طوري نيس. مي ريم تو ايستگاه وامي ايستيم، هر وقت اتوبوس اومد سوار مي شيم.
شاپرک برفي وقتي به خانه رسيد، با هيجان پرسيد: مي دوني با چي اومديم؟ گفتم: حتما باز با يه خطي قراضه . با شادي گفت: نه با يه اتوبوس قراضه.
Labels: سفر به ایران, شاپرک برفی, شاپرکها

