Friday, September 07, 2007
کلمات
Labels: شیدایی
Friday, August 31, 2007
امروز, مدرسه باز شده است
تعطيلات تمام شده است
من صدفهايم را جمع وجورمی کنم
و شلوار برمودای لب دريايم را
همه مدادهايم تراشيده شده اند
کيف نويم پر از دفتر است
امروز, مدرسه باز شده است
درست مثل آن روز که دکتر پس از معاينه شاپرک برفی , که لحظه ايی آرام نداشت و می خواست هر چه روی ميز بود را برداد, گفت: خب اين پسر ديگه شيش ماهه است . نگاش کن , ببين چه بزرگ شده. از اين به بعد بهش نمی گيم نوزاد, می گيم شيرخوار. يا آن روز که شاپرک بهاری را برای آخرين بار شير دادم. روز اولی که شاپرکها را به کودکستان بردم. روز آخری که شاپرک بهاری را تا کودکستان همراهی کردم , يا روزی که شاپرک برفی را در مدرسه ثبت نام کردم و ... باز آن حس غريب و آشنا به سراغم می آيد, حسی که برآيند دو تضاد است. درست مثل لحظه تلاقی شب و روز. غم پايان و شادی شروع, خداحافظی با گذشته دوست داشتنی و سلام به آينده ايی نامعلوم, ترس ازناشناخته ها و هيجان کشف تازه ها, آرامش بال فرو بستن پس ازپرواز و بی قرار يرای بال گشودن و پروازی تازه, گرمای اطمينان و سرمای اضطراب , فرسوده شدن و جوانه زدن , گذاشتن نقطه پايان يک جمله و يا فتن کلمه برای جمله بعدی, بغضی در گلو و لبخندی بر لب.
مدرسه باز شده است . شاپرک بهاری پيش دبستانی را شروع کرده و شاپرک برفی به کلاس دوم رفته است.
Labels: شیدایی
Friday, October 27, 2006
رازهای شیدایی
کتابت را برمی داری و با صدای کودکانه ات می خوانی «در تعطیلات پرنده ایی به کلاس آمده بوده است. میکا از پرنده که بالش زخمی بوده، مراقبت کرده است. پرنده بعد از بهبودی به نزد دوستانش رفته و قول داده که بعد به همراه دوستش خوک کوچولو برگردد.» ورق می زنی و باز می خوانی «روزهای هفته اینها هستند: دوشنبه، ...»
همان طور که به تو نگاه می کنم، آرزوهای شش سال پیشم را به یاد می آورم. درست اکتبر شش سال پیش هر شب قبل از خواب در اتاقت می نشستم، به وسایلت نگاه می کردم و از خود می پرسیدم« یعنی می شه یه روز پسر ما ( آن زمان هنوز اسم نداشتی) تو این تخت بخوابه. یعنی می شه یه روز من بذارمش تو این کالسکه و ببرمش بیرون. یعنی می شه یه روز با این ماشینا بازی کنه. یعنی می شه یه روز از سر کنجکاوی یکی از این اسباب بازیا رو خراب کنه. یعنی می شه یه روز این شیر و پاندا را بغل کنه و باهاشون بازی کنه و سلسله آٰرزوهایی که با یعنی می شه آغاز می شد. بعد به لباس سایز دویی که به دیوار کوبت آویزان کرده بودم، دستی می کشیدم و می گفتم «اگه اینو بپوشه معلومه خیلی بزرگ شده.»
همچنان می خوانی« ما در روزهای دوشنبه ، سه شنبه و ... به مدرسه می رویم.»
همان طور که نگاهت می کنم خیالم به آینده پرواز می کند.« یعنی می شه یه روز قدش از من بلندتر بشه. یعنی می شه یه روز عاشق بشه. یعنی می شه یه روز دیپلم بگیره. یعنی می شه یه روز بره سرکار، یعنی می شه یه روز رانندگی کنه، یعنی می شه ... .»
Labels: شیدایی
Saturday, December 31, 2005
پرفروغ ترين شب سال

در تو آرامش شب را مي يابم و پاکي و وقار برف را و نفس دانه هايي که شکفتن را منتظرند، مي شنوم. با تو انتظار مهمان من است. اما تو همواره نويدي؛ نويد سر زدن صبح، نويد رسيدن بهار.
**
گفتي: دوستت دارم قد خورشيد که خيلي بزرگه.
گفتم: منم دوستت دارم قد... و ماندم که به قامت دوست داشتنم چه بپوشانم که بزرگي، شيريني و لطافت تو را داشته باشد.
گفتم: دوستت دارم قد خودت، قد بزرگي دنيات، قد عمق احساسات، قد شيريني همه حرفات، قد لطافت خنده هات، قد پاکي قلبت، قد خوبيات، قد... قد خودت.
**
مثل نامه هايي که مي نشيني پشت کامپيوتر، تند تند تايپ و بعد پرينت مي کني، مثل آنها که پر از حروف، اعداد و علامت هستند، همانها که هر چند يک بار به دست من، پدر و برادرت مي دهي و براي بقيه پست مي کني، مثل آن نامه ها که مي گويي توش نوشتم دوستتون دارم، دلم مي خواهم در پس همه اينها تو نيز بخواني که دوستت دارم .
Labels: شاپرک برفی, شاپرکها, شیدایی
Sunday, December 04, 2005
آرزوهاي شيدايي
آرزو مي کنم اشتباهاتت را تکرار نکني.
آرزو نمي کنم اشتباهات مرا مرتکب نشوي،
آرزو مي کنم براي جبران اشتباهات، راه هايي بهتر از من بيابي.
آرزو نمي کنم همه روياهايت محقق شوند،
آرزو مي کنم زندگي ات هيچگاه خالي از رويا نباشد.
آرزو نمي کنم ديگران همواره دوستت بدارند،
آرزو مي کنم هميشه خودت، خودت را دوست داشته باشي.
آرزو نمي کنم متعصب نباشي،
آرزو مي کنم هيچ فرد يا موضوعي را مقدس نداني.
آرزو نمي کنم ايمان داشته باشي،
آرزو مي کنم ترديد و تعقل همراهان هميشگي ات باشند.
Labels: شیدایی
Tuesday, October 25, 2005
رازهاي شيدايي*
با دوست بگوييم که او محرم رازست
آن روزها که به اميد يافتن چراغ جادو، در هر گوشه و کناري به جستجو مي پراختم، مي پنداشتم اگر چراغ را بيابم و اگر غول را به خدمت بگيرم،ديگر هيچ کم نخواهم داشت.
امروز من غول را به خدمت گرفته ام. با يک اشاره انگشت فرامي خوانمش تا آنچه را مي خواهم، فراهم نمايد. و غول در چشم بر هم زدني، همه را از اين سو و آن سوي دنيا مي يابد و تقديمم مي کند، بي هيچ تمنا و منتي.
اما از بخت بد غول ديگري نيز يافته ام. غولي که بي اجازه و اشاره من، هر گاه که نمي خوانمش، آنچه نبايد را انجام مي دهد. همان که وقتي تو زغفران هاي ساييده شده را در ظرفشويي خالي مي کني و کنجکاوانه به تماشاي قطرات بي رنگ آب که آرام آرام قرمز مي شوند، ايستاده ايي سر مي رسد و نگاه کنجکاوت را به نگاه گريان بدل مي سازد. همان که وقتي برگهاي دوست داشتني ام را از ريشه مي کني يا آن زمان که ديوارهاي اتاقت، کمد و فرش را با مداد نقاشي مي کني و با خوشحالي صدايم مي کني تا نقاشي ات را ببينم، مي آيد و ناراحتي را جايگزين شور و شوقت مي کند.
مي خواهم بداني که انرژي و تلاش فراواني براي به بند کشيدن اين غول صرف مي کنم چون هر از گاهي که بند مي گسلد جز شرمساري، پشيماني،نگراني، اشک و بي خوابي هيچ برايم نمي آورد. و باز بدان که مصمم هستم شيشه عمر اين غول را بشکنم تا دود شود و به هوا رود.
* آنچه از اين پس با اين عنوان مي نويسم، حرفهاي امروز من براي فرداي شاپرکهاست.
Labels: شیدایی

